تبليغاتX
کابوک

جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387

...

 

 

وای، باران

باران،

شیشه پنجره را باران شست.

از دل من اما،

- چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای، باران

باران،

پر مرغان نگاهم را شست.

 

"روان شاد حمید مصدق"

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 15:38 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387

...

 

 

خدايم تو در مني و من اين همه از تو دورم

كاش لحظه اي به خود آيم...

پروردگارم

ديده اي عطا كن تا تاب ديدن تو را داشته باشم

دانايي ده تا رها گردم از بند ناداني هايم

و تواني ده تا ببينم ناتوانيم را

اي قديم،اي وكيل، اي شفيع

به من وسعتي ده تا نام تو را هرگز از ياد نبرم

...

اي مهربان

لحظه اي و اني مرا بخود وا مگذار؛

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 8:53 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387

يك روز در دادسرا

 

 

براي يكي از پرونده هايم چهارشنبه از ساعت 8 صبح تا ساعت 14 را در دادسراي سعادت آباد سپري كردم روز عجيبي بود و كلي تامل را برايم به جا گذاشت. درواقع هر روزي را كه در سيستم قضايي جمهوري اسلامي بگذراني با پديده هاي ناشناخته اي مواجه مي گردي كه اگر ظاهر انسان را نداشتند به سختي مي توانستي اين جانوران ناشناخته را از نوع بشر بداني.

سه شنبه مورخ 10/2/87 آخر وقت اداري،  به شركتي كه وكالتش را بر عهده دارم احضاريه اي مبني بر حضور در دادسرا در تاريخ 11/2/87 ابلاغ گرديد؛ از همان شروع با پديده تكرار پذير عدم رعايت قانون مواجه شدم چرا كه به موجب قانون فاصله ابلاغ و احضار بايد حداقل سه روز باشد. در هر حال در احضاريه قيد شده بود ساعت حضور 8 صبح و من نيز در ساعت قيد شده در شعبه مربوطه حاضر گشتم كه تقريبا نزديك هاي ساعت 8:35 صبح بود كه مدير دفتر با دست و صورت نشسته لِخ لِخ كنان سر و كله اش پيدا شد و داخل شعبه رفته و در را از داخل بست؛ تقريبا نيم ساعت بعد هم شخص ديگري كه بعدا فهميدم باز پرس محترم مي باشد در را باز كرد و داخل شعبه شد مجددا در را از داخل بستند و مراجعه كنندگان كه هر  لحظه به تعدادشان افزوده مي شد بدون اينكه پرواي اعتراض را داشته باشند در انتظار فرج اين محكمه عدالت بودند. نزديكاي ساعت 9:45 بود كه يكي از همكاران محترم قضايي با حدود 10 پرونده پشت در ايستاد و شروع كرد به در زدن ممتد، مدير دفتر با عصبانيت در حالي كه لقمه صبحانه را مي جويد (به خيال اينكه مراجعين مزاحم وقت شريفشان شده اند) در را گشود و گفت كي به در مي زندكه با همكارش مواجه گرديد و كلامش نيمه ماند. خلاصه در شعبه با حدود دو ساعت تاخير گشوده شد و سر انجام مرا صدا زدند. بعد از احراز سمت اينجانب توسط بازپرس و مطالعه پرونده شروع كردم به دفاع از موكلم و بيان داشتن نكاتي كه لازم بود و بازپرس مرا نگاه مي كرد بدون كلامي بعد از اتمام دفاعياتم خيلي راحت گفت من به حرفها و اصول حقوقي كه شما برايم رديف كرده ايد كاري ندارم بشينيد بيرون تا شاكي بيايد و با هم به نتيجه برسيد (انصافا با موارد و شگفتي هاي زيادي در دادگاهها مواجه شده بودم ولي اين طوريش را كه قاضي بگويد من كاري ندارم خودتون حل كنيد و تكليف را نهايتا تا آخر وقت اداري امروز روشن كنيد را ديگه نديده بودم)

 -آخه جناب اگر قرار بود با هم به نتيجه برسيم كه الان ...

- خانم خواهش مي كنم وقت دادگاه را نگيريد اين وقت متعلق به مردم است و بايد درست استفاده شود.

-!!!!!!!!!!

- جناب يعني شما براي ما وقت مشترك قرار نداديد من بايد بيرون بنشينم تا شاكي هروقت كه خواست بيايد...

- دادگستري يعني اتلاف وقت بله بنشينيد تا بيايد و تكليف را روشن كنيد.

از شعبه بيرون آمدم و توي راهرو نشستم تا شاكي بيايد و دلم حسابي شور مي زد چون ساعت 11:30 مي بايست در دادگستري كرج حاضر مي شدم،  ديدم چاره اي نيست جز اينكه قيد شركت در جلسه كرج را بزنم و بعدا لايحه بفرستم و عذر موجه خود را شرح دهم. (به موجب قانون در صورتي كه حضور وكيل در دو دادگاه تقارن زماني داشته باشد حضور در دادگاه كيفري الزامي است.)

روي صندلي نشسته بودم و به محيط اطرافم انسانهايي كه همه با چهره هاي درهم عصبانيت خود را فرو مي دادند نگاه ميكردم و به سقوط نوع بشر فكر ميكردم به شغلم، به بودنم در اين محيط، در سيستم قضايي كه تمام قوانين به شدت تحت كنترل و صرفا جهت تامين منافع نظام نه مردم تدوين گرديده اند و با تغيير سياست به راحتي تغيير يافته و منطبق بر اميال حضرات مي گردد؛ اما با اين حال هم چنان به همين متون به اصطلاح قانون باز هم عمل نمي شود و قاضي خيلي راحت مي گويد كه من كاري به اصول حقوقي ندارم خودتان برويد و با هم مسئله را حل كنيد. در افكارم گم بودم كه ناگهان با صداي فرياد دوباره متوجه محيط اطرافم شدم زن و شوهري كه با ايل و طايفه امده بودند و مرتب سر مبلغ نفقه با هم بحث مي كردند و برادر زن كه به زور اطرافيان ايستاده بود و كافي بود تا ولش كنند تا شوهر خواهرش را تكه تكه كند و مرد كه از دور برايش شاخ و شونه مي كشيد، به مادر و فرزندي كه بزور 16 سال را مي توانستي برايش تصور كني و طفلك تازه از كما بيرون امده و براي پيگيري شكايت نسبت به راننده اي كه بهش زده بود آنجا بودند، كمي آنطرف تر جواني كه حدودا 24 يا 25 ساله مي نمود و دستبند به دست در كنار سرباز محافظش ايستاده بود و از شرم سرش را بالا نمي گرفت، كنار آنها يك خانم وكيل جوان و موكلش كه فكر كنم براي پيگيري چك بلا محل آنجا بودند، تعدادي جوان با سر و كله باند پيچي شده هم بودند كه وقتي كمي دقت كردم ديدم كه  دو دسته هستند و زيرزيري هم ديگر را تهديد مي كنند، سه مرد ديگر هم بودند كه موضوع شكايتشان را متوجه نشدم ولي هر چه بود مربوط بود به شهرداري وكنار دستم؛ پدر و دختري نشسته بودند كه بسيار مظلوم مي نمودند و دختر بيچار با اينكه چادرش را تنگ روي صورتش گرفته بود و تقريبا فقط چشمهايش معلوم بود باز هم به راحتي مي شد فهميد كه كتك سيري خورده و جاي جاي صورتش كبود است و از آه هاي پدرش و مكالمات آرامي كه باهم داشتند معلوم بود كه شوهر معتاد دخترك نامردي را به ته رسانده و بلاخره توانسته پاي اين پدر و دختر را علي رغم ميل درونيشان به دادسرا كشد.

نزديك ساعت 12:45 بود كه راننده شركت تماس گرفت و گفت ديگه خسته شده اگر اشكالي نداره به شركت برگردد و من نيز كه خسته شده بوده به داخل شعبه رفتم تا به قاضي بگويم براي يك روز ديگر وقت مشتركي قرار دهد كه ميان همين بحث ها بوديم كه پيرمردي وارد شعبه شد و كاشف به عمل آمده شاكي پرونده ام اين مرد حدودا 85 ساله مي باشد كه در منطقه ولنجك سه پلاك ثبتي را يكي كرده و كاخي را بنا كرده و به خانه محقر همسايه خود كه تنها داراييشان اين خانه كوچك است كه توسط مالك قبلي زمينهاي واقع در ان منطقه به ايشان بخشيده شده است و حالا كه مالك قبلي رفته براي امرار معاش حياط خانه را جهت نصب بعضي سيتم هاي .... به شركت اجاره داده است بدون اينكه هيچ مزاحمتي براي عمارت كناري خود داشته باشد نيز رحم ندارد. پيرمرد در حالي كه مرتب به خدا و پيامبر و... قسم مي خورد تحمل ديدن اين آب باريكه را نيز نداشت و عزم خود را جزم كرده كه هر طوري شده از خجالت همسايه خود در آيد....

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 11:9 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387

...

 

 

زندگي شايد يك فريب بزرگ باشد كه همه مارا به خود مشغول مي كند آنقدر كه حتي فراموش كرده  آمدنمان بهر چيست؟ وقتي لحظات گنگ سپري شده را مرور مي كنم با يه خيلي شايد مواجه مي شوم كه كم كم رنگ سوالاتي را بخود گرفته اند كه از پاسخ دادن به انها فراري هستم. پاسخ هايي كه تمام مرا در خود برده ولي هرگز نتواست ابهامات صد تكه اي را بردارد. جالب است كه اينهمه خونسرد مي توانم بجاي دوره كردن موجوديتم، خود را دور زده و از خواب هاي خرگوشي اينهمه احساس رضايت كنم!!!

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 10:40 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387

...

 

 

سلام

 

هنگامي كه در گرد باد بودن و نبودن دچار ترديد مي گرديم انگار محو شدن توي لحظه ها بهترين مرهم مي باشد براي بازسازي از دست رفته هاي پوشالي. سكوت اين هميشه مرهم تنهايي هاي انسان، صبر را در ادامه پويايي صبور تر مي سازد. باشد كه پاي پوينده راهم كماكان در رسيدن مرا همراهي كند.

مجددا مي نويسم تا شروع را دوباره شروع كنم؛

...

 

پي نوشت: از تمام عزيزاني كه در اين مدت همچنان به كابوك سر ميزدند صميمانه كمال تشكر را دارم.

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 8:59 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------