یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391
یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
-خودت که میدانی...
وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد.
-شازده کوچولو
یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
-خودت که میدانی...
وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد.
-شازده کوچولو
میان کارتن های وسایل جمع آوری شده و خانه ای که هیچ شبیه قبل نیست٬ بر روی اپن آشزخانه گلدانی از گل های لاله واژگون سکوت ذهنم را می شکند... فصل بودنم در این خانه هم رو به انتهاست... دوباره باید گذاشت و گذشت...
به خانه جدید نمی اندیشم چرا که دست سرنوشت هنوز برایم رو نشده است...!
پینوشت:
- پس از نبودن هایت٬ نهال تازه به بارم بی ثمر گشت...
- همان به که نیستی و نمیبینی...!
بعد نوشت:
برایم نوشته ای:
"گام برمیدارم،
همچون کسی که دل برنمیکند از در خانه.
مینگری،
همچون کسی که انتظار میکشد و نمیبیند.
من، زمینی هستم که درد میکشد و دم برنمیآورد؛
تو، آسمانی هستی که بغض دارد و نمیگرید.
باورم کن
این غبار لعنتی دارد نابودم میکند
زبان بگشا
میدانم حرفهای فراوان داری برای گفتن
من اما بغضهای فراوان دارم برای نگفتن.
قلبام را تو نگه دار
از تمام احساسام همین باقی مانده
که آن هم دیگر جایی برای ماندن ندارد.
میدانم خستهای از این روزگار و
دستهایت هنوز درد میکند از بارهای بسیاری که به دوش گرفتهای
به دستهای بستهام نگاه کن
آزادش کن از این زنجیر
تا یاوری باشد برای بارهای خستگیات.
باورم کن
که ایمان دارم به قدرت باورت
با هم
گام برمیداریم
لطافت روح تو معنای عشق است و
خون من آبروی عشق ..."
برایم نوشته ای٬ که باورت کنم...! می دانی آنچه از من گذشت٬ تورا در باورهایم نشکسته است٬ اما من دیگر اهل این دیار نیستم... دیرگاهی است که از تو رفته ام٬ دیرگاهیست که حتی از خویش نیز رفته ام... حال تو تنهایی با زخم هایت٬ با غم هایت٬ با زنجیری که دست هایت را بسته است و من قریبم با نبودن هایی که بودنی را بجایشان نمی خواهم... دیرگاهیست که اینگونه ام٬ درست از روزی که بعد از رفتن ها و رفتن هایت ابتدا قلبم را و سپس دستهایم را در باغچه به خاک سپردم و خدایم را٬ تو نمی دانی که او را هم صلیب زده ام برمزارم... دیرگاهیست که دیگر نمی خندم٬ نمی گریم٬ نمی خواهم٬ نمی بینم... عمری بلند دارد به بلندای گام هایی که تو را برد... نه دیگرنه٬ هرگز زبان نخواهم گشود... از پس این حادثه سکوتم را شکستی نیست٬ یقین بدار...!!
با صدای توک زدن کبوترهای ناشناس به پنجره ام بیدار می شوم... صدایی که دو سال پیش روزهای اولی که در این آپارتمان ساکن شده بودم٬ مرا می ترساند... بین مستی خواب و هوشیاری بیداری ام... حسی لذت بخش از خنکای سحرگاهی که از در نیمه باز بالکن به درون می خزد جانم را در بر می گیرد... بر سر دور راهی خواب بیداری ام... پلک های متورمم از الرژی فصلی را می گشایم... خیزشی و حسی درونی که میان صدای باران و اواز بی دریغ پرندگان٬ جایی دور تر از من می نشیند... وضو میگیرم و میان چادر نماز سبز رنگم می ایستم... می خواهم با صدای هستی همراهی کنم٬ که پیشانی ام بر سجده جا می ماند...
شنبه ای دیگر آغاز می شود...!!!
من از جهان بی تفاوتی تو پایم را بیرون می گذارم... می دانی در دنیای من همه چیز رنگ دارد٬ شکل دارد٬ حتی سکوت هم آوای خودش را دارد...!
نمی دانم شاید هم من خیلی وقت است که از دنیای واقعی دور مانده ام...!
گورکنی که هر روز بیل به دست گودال حفر می کند٬هر بار پاره ای از مرا به خاک می سپارد...
می شناسمش طفلک تا دیروز٬ همین دیروز بزرگ ترین توهم روحم بود...!
خدایش می خواندم و باورهایم را در او دنبال می کردم...ساده لوحانه قادر بی همتا می دانستمش و امروز این سیه چرده ژنده پوش مرا تکه تکه٬ زنده زنده به گور می سپارد... و هر روز گودال هایش را عمیق تر حفر می کند٬ بنظرم در سودای قلبم است...
بگذار حفر کند، بگذار دفن کند، بگذار بیش از پیش حفره هایش را عمیق تر کند... تا انتها یک نفس بیشتر نمانده من آن یک نفس را هم تاب می اورم و همین روزها دوباره متولد می شوم...!
وقت تولدم دست هایم برای تو اما قلبم را این بار دیگر با تو قسمت نخواهم کرد...
دلتنگی هایم را اه می کشم
و تو را
مانند قاصدک قصه ها به رفتن٬ می سپارم
بی انکه آرزویی به گوش ات بخوانم...!
قاصدکم٬
به دورترین ها می رود و من به ارزوی جامانده در دلم٬ دل خوشم...!!!
پینوشت:
ای بهار ارزو بر سرم سایه فکن..!
می خندم... خنده هایم هم٬ خنده دار است.... آخر نمی دانی چه طعم تلخی دارد٬ خنده های بی تو...!!!
هر بار که تلخی شان را می چشم٬ با خود می گویم
کامت شیرین...!!
دلتنگ که می شوم
دستت را بر روی بینی ات می گذاری و می گویی "هیسسسس"
و همین انتهای اوای "سین" ات می شود اغاز سفرم
سفر...!
سفری که مسافر همیشگی اش تو هستی٬
میدانی
انجا که تو رفته ای روزهایت شب های من است...
جایی٬ درست مقابل دنیای من٬
.
.
.
.
روزگارت به شادی مسافرم...!!
دست هایم را به باغچه می برم...
در سبزی از یاد رفته بهار نوپا می کارمشان... میان سردی این خاک ها
باشد که سال دیگر
شاید هم چند سالی دیگر
انگاه که سبز شدند٬ جوانه ای از من رویش را دنبال کند...
حال غریبی دارم٬ غریب... غریب...
از آن غم جانکاه دیگر خبری در من نیست... انگار در خلایی بی پایان فرو رفته ام... به دستهایم٬ دستهایت٬ دیگر نمی اندیشم... دیگر به هیچ چیز نمی اندیشم...
خودم را میان کتاب ها و تمرین های سخت ورزشی دفن کرده ام... کار هم باشد چاشنی این معجون...
اتفاقی اگر گذرت به اینجا افتاد لبخندی مرا کفایت می کند٬ نیازی به فاتحه نیست...!!!