دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388
با دوست عزیزی سر حساب کردن هزینه بنزین بشدت بحث کردم... و حالا هردو رنجیده خاطر از هم تصمیم گرقتیم هرگز دیگر هم را نبینیم....
- هم بسیار ناراحتم و هم بسیار عصبانی....
- فردا صبح عازم شیرازم... شهری که برایم یاد اور خاطرات خوشی نیست ولی بسیار دوستش دارم....
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388
سفر..
سفر یعنی بودن
یعنی زندگی تجربه
و البته یعنی هدف......
پینوشت:
استان گیلان را دوست دارم زیبایی هایش بی نظیر است. چند روز گذشته را در این بهشت گذراندم...
سفرم را از راه رشت اغاز کردم و به چالوس منتهی شد...
جاده سیاهکل بی اغراق زیباترین راهی بود که تا بحال قدم در ان نهاده بودم.... پیاه روی های طولانی و ممتد مرا از خود در این سفر بیرون برد...
در روستای پیش بیجار کنار شالیزارهای رنج مردم این روستا سکنی گرفتم و چند روزی فراموشم شد که شهر یعنی کلان مردم بی در کجا....
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388
آغاز یک آغاز...

کابوک من بازهم با تو آغاز می کنم...
می دانم که بارها تورا دست خوش بودن خويش کرده ام...اما باز به آغاز یک آغاز می اندشم با تو....
پینوشت:
فکر نمی کردم بازهم بتوانم کابوک را اغاز کنم اما به توصیه عزیزی تصمیم گرفتم شروعی دوباره بخشم اشیان بودنم را....
