تبليغاتX
کابوک

دوشنبه هجدهم خرداد 1388

پرواز آبی

 

 

من آبی را پرواز کردم
در خواب
من در امتداد افق
خویشتن را رنگ می بازم
بر آب
من گم می کنم رنگ سبز را
در تنش تارهای گرم نسیم
بر مزرعی که آبشار طلایش پود
من در گردش دوار خود
در عبور از رویای نافرجام
اشک را دیدم
جاری
و عشق را
که سرچشمه زلالش بود
من اشک را دیدم
و عشق را
آری
من آبی را پرواز کردم...

 

- سبحان معظمی گودرزی-

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 14:59 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یکشنبه هفدهم خرداد 1388

...

 

 

         می کشد بر در و دیوار دلم

                                دست نقاش خیال

                                                              رخ زیبای تو را....

 

 

پی نوشت:

یک ربع مانده به دو بامداد همین الان فیلم خانه ای بر روی برکه با بازی درخشان کیانا ریوز به اتمام رسید... بسیار جالب بود... کم پیش می اید فیلمی نظرم را آنقدر جلب کند که بخواهم باز هم تکرارش را ببینم ولی این فیلم هنوز برابم کشش دارد....

 

دراین اندیشه ام که واقعا زمان می تواند بر عشق غلبه کند و او را  به ارمغان آورد... !!!؟

- انگار باورم را از دست داده ام....

 

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 20:49 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جمعه پانزدهم خرداد 1388

لیلی...

 

 

انگار

      گفته بودی لیلی....!!

 

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 15:32 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388

اقاقیا...

 

 

در زیر سایه روشن مهتاب

شاعر گام نهاد به راه

واز پس غبار سالیان

در کنار کلبه پیچیده در مه و بوی باران

لابلای سپیدار و انجیر ها

پشت پنجره بانوی آشیانه پرنده وحشی

از رفتن باز ماند

و شعر سرود و غزل خواند

وبانوی شعر دوست هم نوایش شد....

بانوی همچنان مانده’ در پس پنجره با امید های بلند

تک تک کلمات شاعر خسته را

لغزاند بر چین دامنش

دیوار محو ومست از اشتیاق

و گیسوان از شکاف در

بر رف باد افشاند....چون دم سیمرغ....

وشاعر مانده’ بی قرار و خیال مدهوش

تا خروسخوان بردمید ....برپای.....

و شاد از آنکه

بانوی آشیانه نشین

عروس خوشه های اقاقی او شده است

 

 

پی نوشت:

بانوی اشیان وحشی بر فراز اقاقیا به نظاره گذر زمان یک ساله ازین شعرت نشسته است....

دیدی چقدر زود یک سال گذشت...


 

 


 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 14:23 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سه شنبه دوازدهم خرداد 1388

سفر...

  


من سفر کردم ، من سفر بودم
در معبر دردها ، خنده ها و پرسشها
 در گذرگاه پندارها و الهام
و زمانی که به اندیشه ای سنگین شدم
 و به ژرفنای خویش نگریستم
دیدم که خود گذرگاه دردها ، پرسش ها و قافله ها در دامنه های تاریک
و ناایمن هستم
و لحظه هایم بر دشت های تاریک گسترده است
من در سفر بودم 
  از آن هنگام که سفر زندگی آغاز شد
 من در سفر زیسته ام
 من با سفر زاده شده ام
 شگفتا ! که اینک توقفی نامیمون پس از سفری مقدس
 مرا فرسوده کرده است
 من دلبسته شده ام
 دلبسته ی باغی زرین در سرزمینی دور
 باغی زرین
 با ساقه های لطیف لبخند ها ، شکوفه ی آشتی ها ، جویبار پنجه ها
که از سنیم نفس ها و نوازش ها متلاطم است
که من میوه ی شاداب چشم هایش را بی تاب شدم
 بهار تپش های مزرعه پر آفتابش را گرمتر سرودم
 و فصل پر دوام انتظار ها را زندگی کردم
 من در سفر زیسته ام
 من با سفر زاده شده ام...

 

 

-انسان و جاده از منوچهر آتشی-

 

 


نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 11:46 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یکشنبه دهم خرداد 1388

...

 

 

       غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست

 

                                          همیشه با نفس تازه راه باید رفت

 

 

 

                                    

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 13:50 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شنبه نهم خرداد 1388

گوش ماهی...

 

 

بیاد ان روز ها که برایم چنین سرود....

بیاد ان روز ها که همه چیز در نظرم شفاف و حقیقت بود...!!

بیاد ان روزها....

  

"گفته بودم چشمانت را ببند

دختر صدای گوش ماهی

و آرزوهای بلند

دختر رویاهای شیرین و آشیانه وحشی

گفته بودم

آرام سرت را بر بالش خلسه عاشقی بگذار

و گیسوانت را بلند بلند

بگذار شانه کنم

و کمی هم چنگ بزنم.......

آه ازدست تو..!!!!

که هیچ گوش نمیدهی

به حرف های من.........

و چشمانت را نمی بندی..

و دلت را نمی گشایی


قبل تر هم گفته بودم

که گیسوانت را از پنجره آشیان وحشی آویزان کن

تا تاریخ تکرار شود...

تا دست بکشم بر عاج های ریز گوش ماهی

و منحنی های دلنواز پشت صدف

و اواز مرد غریب

را برایت بخوانم...

آه از دست شیطنت های تو

چرا گوش نمیدهی؟ دخترک پر مدعای بلند پرواز......!!!!

گفتم چشمانت را ببند

نگفتم؟

نگفتم؟

گوش ماهی من...؟"

 

-پی نوشت:

می بایست دیشب می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است

پروانه

کودک

من

او

گوش ماهی....

 

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 15:40 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پنجشنبه هفتم خرداد 1388

 

دیشب به قصد توچال از خانه امدم  بیرون... دل تنگی نفسم رو بریده بود سنگین مثل کوهی بزرگ... باورم از خودم نبود که اینگونه تسلیم غم شده ام.... بی هدف در خیابانها می راندم یا شاید هم رانده می شدم... نمی دانستم به کجا می روم... حس مرگ آور تنهایی ویرانم کرده بود انگار...کم پیش می اید که اینگونه ازرده شوم از تنهایی خویش...ولی دیشب....!!!

به خودم امدم دیدم تجریشم... شلوغ بود بسیار ساعت ده و نیم و اینهمه ازدحام... از خودم می پرسیدم یعنی همه کسانی که این موقع بیرون از خانه می چرخند مثل من از خودشان در گریزند.... بی اختیار مقصدی را جستجو می کردم که خود نمی دانستم... قدمهایم می رفتند تا به او رسند.... او کیست که مرا به خود می کشد...!؟ 

به خود امدم دیدم تو ایستگاه اتوبوس پارک می کنم...  ورودی امامزاده صالح... نگاهی بخودم انداختم با عجله یکی از چادر های جلو در را روی سرم انداختم ووارد حیاط شدم. قدمهای عجولانه ام را صدایی متوقف کرد... خانم کجا با شلوار کوتاه بدون جوراب...!! در پی جستجوی صدا نگاهم روی مرد جوانی که از خدمه بود ثابت شد... بی هیچ کلامی ... لحظه ای کوتاه گذشت گفت بدون جوراب نمیشه.... باز سکوتم را تحویلش دادم... باصدایی نرم تر گفت برو فیش تهیه کن بیا بهت جوراب بدم... دستهام رو از زیر چادر بیرون اوردم. با دیدن اینکه کیف همرام نیست و فقط سوئیچ ماشین توی دستم... بدون هیچ حرفی از تو باجه نگهبانی اش یک جفت جوراب تو بسته بهم داد و لبخندی بر روی لبانش نقش بست... خیلی نرم گفت رو پله ها بپوشید بعد وارد شوید... وارد صحن که شدم دلم بی اختیار می تپید... یاد دوستی افتادم که مرا به صبوری می خواند... بی انکه بداند صبر دلم را زیرو رو کرده .... مدتی گذشت نمی دانم بعد از چند وقت تصمیم گرفتم نماز بخونم...انهم بدون وضو.... از خودم هم خنده ام گرفته بود هم بغض گلویم را می فشرد. سرم که به سجده رفت نوای امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السو... فضا را در خود گرفت.... دیگه نتونستم جلوی امدن اشکهایم را بگیرم... چنان بی محابا گریستم که تمام وجودم خالی شد... سبک و بی پروا می گریستم.... انقدر که در مسیر برگشت از شدت اشک نمی توانستم جلوی دیدگانم را ببینم.... وقتی رسیدم ساعت از دوازده گذشته بود و من انگار تازه بیدار گشته ام.... 

 

بعد نوشت

- دوست عزیزی برایم چنین اس ام اس داده:

 و کسی می گوید سر خود بالا کن. به بلندا بنگربه بلندای عظیم به افق های پر از نور امید و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت خانه دوست کجاست. خانه دوست در ان عرش خداست.خانه دوست در ان قلب پر از نور خداست و فقط دوست خداست....

- با خواهرهایم نشسته بودیم و سرگرم حرف زدن... مادرم توی بالکن مشغول نماز بود آمد داخل و گفت بنشینید تا برایتان سوره مدثر را بخوانم... گفت عارفی گفته در چنین روزی این سوره را برای دخترانتان بخوانید تا مشکلاتشان از بین برود... نیت کرد و به صورتمام فوت کرد.... و برای من و دو خواهر دیگرم جداگانه سه بار سوره را خواند و دوباره به صورتمان فوت کرد....

- خدایا امروز نشانه هایت را برای بار چندم بر من نمایان ساختی... سپاس...

 

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 12:44 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سه شنبه پنجم خرداد 1388

تو...

 

 

تن تو کوه دماوند است
با غرورش تا عرش
 دشنه ی دژخیمان نتواند هرگز
ماری افتد از پشت
 تن تو دنیای از چشم است
تن تو جنگل بیداری هاست
هم چنان پابرجا
 که قیامت
 ندارد قدرت
 خواب را خاک کند در چشمت
تن تو آن حرف نایاب است
کز زبان یعقوب
پسر جنگل عیاری ها
در مصاف نان و تیغه ی شمشیر
 میان سبز
 خیمه می بست برای شفق فرداها
 تن تو یک شهر شمع آجین
که گل زخمش
نه که شادی بخش دست آن همسایه است
 که برای پسرش جشنی برپا دارد
 گل زخم تو
 ویران گر این شادی هاست
 تن تو سلسله ی البرز است
 اولین برف سال
بر دو کوه پلکت
خواب یک رود ویران گر را می بیند
 در بهار هر سال
دشنه ی دژخیمان نتواند هرگز
 کاری افتد از پشت
 تن تو
 دنیایی از چشم است...

 

 

                                                  -خسرو گلسرخی-

 




  

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 15:22 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دوشنبه چهارم خرداد 1388

کابوک...

 

خیلی پروای نوشتن در کابوک را ندارم... شروع مجدد را عزیزی از من خواست....

به صفحه رنگ باخته کابوک که می نگرم بی اختیار بیاد کودکی می افتم که اکنون دیگر در میان ما نیست.... انگار هرگز نمی خواسته بیاید که اینهمه زود رفت....

درگیر زندگی و روز مرگی اش گشته ام... سر یک ساعت از خواب برخواستن و در زمانهای مقرر رقم خورده عادتهای همیشگی را از مرز تکرار گزراندن و باز.... نمی دانم شاید زیادی از خودم  انتظار دارم و شایدهم همه یک هیچم به بزرگی تمام دلخوشی هایی که سرم را بهشان گرم کرده ام....

 

 

پی نوشت:

شايد كه يه خيال تند سرسري بود ماهيه...

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 13:8 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شنبه دوم خرداد 1388

شیراز...

 

 

سفر بسیار عالی بود... شیراز مثل همیشه زنده و شاد با مردمانی که برق امید را در چشمانشان می توان از دور دید....

 

- تخت جمشید همان ویرانه پرشکوه .... که هربار بیشتر از قبل شاهد نابود شدنش هستیم....

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 13:3 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------