شنبه سی و یکم مرداد 1388
خدایا،
دلم را سرشار از حکمت و رحمتت کن...
خدایا،
تنهایی دلم را با حضورت تکان ده...
خدایا،
تو این عصر بی کسی تو همیشه همراهم باش...
پینوشت:
از دیروز قلبم به شدت درد داره، انگار به جد تصمیم داره منو به دست پزشک بسپاره...
شنبه سی و یکم مرداد 1388
خواب خوب
پس از توفان
پس از تندر
پس از باران
سرشک سبز برگ از شاخه های جنگل خاموش
می افتاد
نه بید از باد نه برگ از برگ می جنبید
شکاف ابرها راهی به نور می دادند
دوباره راه را بر ماه می بستند
و من همچون پروانه ای از فراز شاخه ها پرواز می کردم
تو را می خواستم خوب ای خوبی
به دیدار تو من می آمدم با شوق با شادی
تو را می بینم همچون کوه استواری
تو با من مهربانتر از منی یا من ؟
تو با من مهربانی میکنی چون مهر مهر مهربانی با من
پس از توفان پس از تندر پس از باران
حوای چشمانم
بی تاب
دلتنگ
تو برویم می خندی...
نسیمی کز فراز باغ می اید
چه خوش بوی تنت را می اورد
من اینک در خیال خویش خواب خوب می بینم
تو می ایی و از باغ تنت صد سیب می چینم ...
ـبا اندکی تغییر از حمید مصدق-
جمعه سی ام مرداد 1388
شاید...
زندگي
شايد
آن لحظه ي مسدوديست كه
نگاه من،
در ني ني چشمان تو
خود را ويران مي سازد...
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388
پروانه ات می مانم...
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388
...
امروز خدا هنگامه غروبش را بی دریغ نثارم کرد...
دو روزی بود که به شدت دلتنگ بودم...و اننظار در مرا به درگاه صدا می کشاند... لحظه هایم فریفته حضوری بی خبر...
بعد ظهر با یکی از دوستان عزیزم زدیم به دورهای جاده ای نزدیک، غرق صحبت بودیم اما من غریق تنهایی عمیق... به ناگاه از دور چشمم یر روی تک درختی که زینت بخش دامنه کوه شده بود خیره ماند... بی اختیار به میان کلام دوستم پریدم و با شوقی که از دروتم بیرون می جهید به او گفتم من عاشق تک درختهای اینگونه ام... نگاه مهربانش را بروی چشمانم نشاند و به مقصد تک درخت رویایم وارد جاده فرعی گشت....
نزدیکی به درخت حس زیبایی را به درون ملتهبم می برد... هر چه نزدیکتر می گشتیم بنظرم درخت عجیب تر جلوه می نمود... به پای درخت که رسیدیم از انچه میدیدم باورم نبود... هزاران دستمال و نشانه های دیگر به شاخه های درخت گره زده بودند... غرق تعحب بودم انگار خدا را می دیدم که بر بالای درخت نشسته و مهربانی اش را با موجی از ارامش به درونم می ریزد... مشتم را باز کردم تا خدا در میان گودی انگشتانم جای گیرد.... که صدای دوستم مرا به خود اورد:
"این درخت مراد می دهد... باید نیت کنی..."
دور درخت چرحیدم با خود می اندیشیدم این هزاران نشانه یعنی هزاران دل مراد جسته....
مرا به تک درخت دشت پیوند بزن تا صبوری دلم مرادی گردد برای نشانه های گره خورده به تار و پودم... شاید خدا این بار سبکبال تر از پروانه های رنگی بر روی بینی ام کاشانه گزیند....
- به عزیزی که امروز با همراهی اش خدا را در چشمانم نشاند:
سپاس که بودنت مرا به اوج بودن برد در غروبی که اشکهایم فراز گونه هایم را به فرود می برد و تو صبورانه، اشکهایت را از من می ربودی...
موقع خداحافظی تو را نیز برای همیشه به خدا سپردم.... تا مبادا ترک بردارد شیشه تنهایی دلم...
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388

دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388
سرود آزادگی در بند شب
آنکه به سوی روز خوش فالیت کرده دراز دست!
در تیرگی شبی گرفتار آمده است سخت
دستم بگیر تو ای تنها جاودانه یاور من
که دستان ماست چاره ما
ای هم میهن
بدا ن در پس روز خوش فالی تو
هست شبی تیره و تار وسخت..!
همسان روز های به شب رسیدهء خوشحالی من
یارانمان را خود به جوخه ها سپردیم
شب هنگام که در خواب خوش بودیم
یاران و زنجیر های شب اما ..بیدار.
به بند کشیدند مان شب و یارانش
تیرگی و دیو سانانش...!
هزار افسوس که میدانیم و ناتوان اینگونه میگوئیم:
چه باید کرد...
بدینسان که شب رفته و روز می آید
فراموش کرده ایم..
که پس از تیرگی امشب ......بامدادی هم هست...
در شب اینگونه به بند کشیده شدیم....
با نان زیبای دگرگونی
خود را فقط کرده فراموشانیم..
و آنان که دیروز در دستانشان نهادیم دست یاوری..
کوروارانه!
بر بند کشیدند دستانمان را بیدار آنهم در شب و تیرگی..
دست بسته مانده ایم
در بیهوده راهی بنام دین و دیگر هیچ!
بدفالی ما نیست
زیرا که از خود کرده گریزانیم..!
آخر این ممکن است
که در اندیشه خود از آن نا ممکن ساخته ایم
بدان که تا آن دم که شب هنگام که بر ساحل سرد غرق شدن
دیگری را به پوزخند نشسته ایم
فردا که به نوبت به آسیاب مان رسید
خنده هاست که فریاد رسمان خواهد بود.........
و بدان :
آنکه در پای تیرک اعدام و چوبه دار..
سرود آزادگی سر داد و نمرد..
در باور آزادان..
فردا که در من و ما مرد...
مرگش فرا رسیده است...
-فرهاد ارین-
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
بدون شرح...

یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
اگر کسی را دوست داری به او بگو
زیرا قلبها معمولا با کلماتی که ناگفته می مانند می شکنند...
-جرج الن-
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388
در اغوش باد...

جمعه بیست و سوم مرداد 1388
طالقان...
شهر بسار زیبا و عجیب...
اخر هفته را در طالقان گذراندم... بسیار مفرح و ارامش بخش...
چهار شنبه روز کاری سختی بود برایم... یکی از پرونده هایم علی رغم میل باطنی ام و علی رغم تلاشهای بسیارم برای حل مسئله که متاسفانه به علت بی درایتی خود متهم منجر به حکم جلب گردید...
از طرفی در مقابل موکلم مسئول بودم و از طرف دیگر واقعا تمایلی به جلب متهم را نداشتم... این دو دلی و شرایط بسیار متفاوت پرونده به شدت ازرده ام کرده بود... انگونه که صبح پنج شنبه با نیت فرار از دغدغه های کاری راهی طالقان گردیدم و انصافا هم این سفر روح تازه ای در من دمید...
- به دوستی که از دور دستهای این سرزمین مرا به شهر اشنایی دعوت کرد و ادعای دوستی اش را نه یک بار که چندین بار به چشمانم هدیه داد:
اشتباه مرا در باور ادعایت ببخش... تو حتی حاضر نشدی انوقت که برایت نوشتم "کمک کن" ادعایت را در پاس داشتن دوستی بخاطر اوری...!!!
خامی ام را خرده مگیر و هرگز دیگر یادم نکن....
"نوش دارو پس از مرگ سهراب...!!"
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388
و این جهان
پر از صدای پاهای مردمانی است که
همچنان که
تو را می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند...!!!
سه شنبه بیستم مرداد 1388
قاصدک...آرزو...
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388
نگاه...
در نگاه
تو
تهی می شدم از بود و نبود....
شنبه هفدهم مرداد 1388
گل...درد...صبوری...
نیمه شعبان امسال برایم روز گل و عید و زیبایی بود...
دیروز برای دیدار از نمایشگاه گل و گیاه به محلات رفتم روز بسیار زیبایی بود هرچند که درد مرا به نهایت رنج برده بود...
ساعت ۹ صبح برای صبحانه در جاده ساوه ایستاده بودیم داشتم خواهرزاده ام را از جوب رد می کردم که پای خودم لیز خورد و افتادم.... مچ پای چپم بشدت اسیب دید. اولش فکر می کردم که درد بخاطر ضربه وارد شده است و مشکلی نیست...
با همه رنجی که هر قدم برایم داشت برای انکه روز دیگران خراب نگردد کلی راه رفتم و دم نزدم... نزدیک غروب دیگه نمی تونستم درد را در خود حل کنم... پایم بقدری ورم کرده بود که حتی نمی تونستم کفش بپوشم و صندل های خواهرم را بپا کردم... درد از مچ پا شروع می شد و سلول سلول مرا می کاوید و به چشمانم گره میخورد و من برای انکه مبادا سکوت را با اهی از رنجی که می برم نشکنم پلک هایم را بر هم می فشردم...
امروز صبح بعد از اتمام برخی کارهایم ساعت ۱۰ صبح بعد از گزراندن اخرین جلسه رسیدگی ام به راننده گفتم مرا به اولین درمانگاه برساند... بعد از معاینه پزشک و گرفتن عکس از مچ پایم مشخص شد استخوانم ترک برداشته و علت ان درد طاقت فرسا صرفا یک ضرب دیدگی ساده نبوده است. پزشک که مرد جوانی بود با تعجب مرا نگاهم کرد و با شگفتی پرسید شما چطور ۲۴ ساعت این درد را تحمل کرده اید...!!؟
نگاهش کردم و گفتم تازه کلی راه رفتم، رانندگي كردم، وسايلم را از سه طبقه تنهايي بالا برده ام، امروز دادگاه رفته ام و چهار طبقه را تا بالا گز كرده ام و....
نگاهم كرد و در حالی که سرش را تکان می داد گفت فكر نكن خيلي هنر كردي هرچند كه تحمل دردت شاهكار بوده اما مي داني اينهمه دردي كه در خود حل كرده ای چه بروز روانت خواهد اورد...!!؟
بعد از صحبت هايش دوره كردم ديدم تا بحال، بغیر از روزهاي بعد از جراحي چشمانم كه پزشك فراموش كرده بود به پرستاران بگويد بعد از عمل به من مرفين تزريق كنند و من يك روز و نيم از درد حتي نفس به سختي مي كشيدم؛ ديروز پر درد ترين روز زندگي ام را تا به اينجا تجربه كرده ام...
در عين حال زيبايي گل ها بي نظير بود... و دیدن از نمایشگاه جانم را سبز و تازه کرده است....
از اخرين سفرم به محلات اين شهر كوچك و زيبا، قريب به 30 ماه مي گذشت ولي من هنوز حتي كوچه پس كوچه هايي كه ان روزها با همسرم مي پيموديم را بخاطر داشتم... نهار را در بهترين رستوران محلات به نام بركه گذرانديم... اولين بار آقاي هاديزاده نماينده شهر محلات در دور پنجم و ششم مجلس، ما ارا به این رستوران دعوت كرد... خاطرات ان روزها تكه تكه از چشمانم مي گذشت.... انروز هم نيمه شعبان بود و عيد....
براي خودم بالغ بر 15 نوع كاكتوس خريدم و چند گلدان اپارتماني... اما شب موقع بالا بردنشان از پله ها درد ويرانگر تمام جانم را مي پيمود و من برای اسان تر شدن کار به زیبایی گل هایم می نگریستم و شوق داشتنشان مرا در حملشان یاری می کرد...
جمعه شانزدهم مرداد 1388
...
امروز دوستی برایم ایمیل داده بود و انروز که در کابوکم نوشته بودم:
"دیگر هیچ چیز مقدسی بر طاقچه دلم نیست..."
را یاد اوری کرده بود
بعد ظهر رفته بودم امامزاده صالح تماما به این جمله که روزی از سر عصیان فریادش زده بودم می اندیشیدم...
خود را که کنکاش کردم دیدم هنوز هم طاقچه دلم تقدس را در خود نشان دارد...
- به امید انروز که پیر درون خویش را بیابیم....
- نمیه شعبان بر تمام جویندگان نور و روشنایی مبارک باد....
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388
امروز بجای خواهرم خواهر زاده ام را به کلاس موسیقی بردم
لذتی که از دیدن ساز زدن خواهر زاده ام بردم بی سابقه بود....
وقتی ساز می زد با تمام وجود دریافتم هیچ حسی بالاتر و دلنشین تر از دیدن رشد و بالندگی فرزندانمان نیست...
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388
...

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388
اعتراف...
يادمان باشد كه گاليله به صاف بودن زمين اعتراف نمود ولي زمين گرد بود.
وقتی گالیله در اثر شکنجه و تهدیدات کلیسا مجبور شد به اشتباه خود پی ببرد(!!!) و به صاف بودن کره زمین "اعتراف" کند، یکی از شاگردان گالیله به سمت او آمد و تف بر زمین انداخت و گفت: تف به سرزمینی که قهرمان ندارد. گالیله در جواب گفت: تف به سرزمینی که به قهرمان احتیاج دارد.
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388
بيانيه شماره 10
بیانیه شماره 10 مهندس میرحسین موسوی در مورد دادگاه گروهی از فعالان نهضت سبز قلم - مهندس میرحسین موسوی در مورد دادگاه گروهی از فعالان نهضت سبز بیانیه منتشر کرد.
در این بیانیه آمده است:
بسم الله الرحمن الرحیم
میگویند فرزندان انقلاب در دادگاهی که دیروز تشکیل شده بود به ارتباط با بیگانه و برنامهریزی برای ساقط کردن نظام جمهوری اسلامی اعتراف کردهاند. اینجانب در سخنان آنان دقیق شدم و در حقیقت آن چنین چیزی نیافتم، بلکه شنیدم که با نالهای عمیق از سرگذشت دردناک خود در این پنجاه روز می گفتند؛ انسانهایی له شده که ممکن بود به هرچیز دیگری هم که به آن الزام شود اقرار کنند به راستی چه چیز دیگری جز داستان رنجهایی که کشیدهاند ممکن است بگویند. میگفتند محسن روحالامینی حق داشت که شهید شد. می گفتند که اگر 50 روز ایستادگی نکرده بودیم این نمایش هفتهها پیش برگزار میشد. میگفتند هرچه را که به آنان میگفتند تا گفته باشند که اینها حرفهای ما نیست.
دندان شکنجهگران واعترافگیران دیگر به استخوان مردم رسیده است تا جایی که اینک از میان کسانی قربانی میگیرند که خدمات بزرگ به کشور و نظام در کارنامه دارند و به تهدید دیگرانی سرگرمند که در نشو و نمای این نهضت و تاسیس نظام برخاسته از آن برجستهترین نقشها را بر عهده داشتهاند. آیا کسانی را که آرزوی شهادت در راه نورانی انقلاب اسلامی داشتهاند به چیزی کمتر از آن تهدید میکنید؟ یا پس از به مسلخ بردن جمهوریت نظام، اسلامیت و آبروی آن را هم با این بیآبروییها هدف گرفتهاید؟ تنها داوری قطعی وجدان بشری از مشاهدة دادگاههایی اینچنین فرمایشی سقوط اخلاقی و بیاعتباری صحنهگردانان آن است.
صحنههایی که دیدیم و دیدید جز تدارکی ناشیانه برای شروع به کار دولت دهم نیست. از دادگاهی که همه چیزش تقلبی است انتظار دارند عدم وقوع تقلب در انتخابات را اثبات کند. اگر شما اهل تقلب نیستید آن را در رعایت ظواهر اولیه یک دادرسی قضایی به نمایش بگذارید. با دادخواستی سخیف با طرح مطالبی بیربط، با استناد به کتابهایی که به خروار خمیر میشوند، با تکیه بر گزارش خبرنگارانی که نامشان را هم کسی نشنیده است و با استناد به اعترافهایی که رنگ شکنجههای قرون وسطایی از آن هویداست انتظار دارند ملت را به چه چیز قانع کنند؟ آیا نخواندهاند که پیامبر اکرم (ص) فرمود برای کسی که بعد از شکنجه اقرار کند حدی نیست یا کسی که در زندان یا قید و بند باشد و او را تهدید کرده باشند اقراری برای او نیست (الغدیر جلد ششم).
مردم ما با فرزندان خود که دیشب پس از 50 روز بیخبری چهرةشان را دیدند احساس همدردی میکنند. برادران ما! غمگین نباشید. بدانید که مردم وضعیت شما را درک میکنند و میدانند که حفظ جان شما واجبتر از هر چیز دیگر است. زود خواهد بود که ملت محاکمه مرتکبین این فجایع را شاهد باشد و بازجویان و شکنجهگرانی که اینگونه با جان و آبروی او بازی میکنند بشناسد.
وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَکَ عَلَیْهَا مِن دَآبَّةٍ وَلَکِن یُؤَخِّرُهُمْ إلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ و اگر خداوند مردم را به [سزاى] ستمشان مؤاخذه مىکرد جنبندهاى بر روى زمین باقى نمىگذاشت لیکن [کیفر] آنان را تا وقتى معین بازپس مىاندازد و چون اجلشان فرا رسد ساعتى آن را پس و پیش نمىتوانند افکنند.
میرحسین موسوی
یکشنبه یازدهم مرداد 1388
از محاکمه تا محاکمه...
نه تنها از دیدگاه حقوقی که با نگرشی ساده به محاکمه ی بی نظیری که دیروز گذشت می توان به سهولت فهمید که کارگردانان این نمایش بی هیچ ظرافتی به وضوح بی قانونی را در کشوری که سردمداران ان مدعی عدل و عدالت می باشند را به تصویر کشیدند. هنر نمایی که با افتخار از رسانه ملی پخش گردید...!!!
شنبه دهم مرداد 1388
بدون شرح
- چطور می شود که انسان تمام دلخوشی اش را به باد استعفا می سپارد....!!!
- چقدر عرصه را حتی برای عشق ورزیدن تنگ کرده اند که اینچنین می گذارد و می رود....
شنبه دهم مرداد 1388
تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم
هر جا نشینم خرمم هر جا روم در گلشنم
من آفتاب انورم خوش پرده ها را بر درم
من نو بهارم آمدم تا خارها را برکنم
تو عشق زیبای منی هم من تو ام هم تو منی
خشمگین تویی راضی تویی هم شادی هم درد و غم
لطف تو صادق می شود جان من عاشق می شود
بر قهر سابق می شود چون روشنایی بر ظلم
پنجشنبه هشتم مرداد 1388
هوای قدم نهادن در راهی بی مقصد را دارم
گم شدن در پیچ خم های جاده ای دور
رفتن و رفتن...
چهارشنبه هفتم مرداد 1388
دل من خواب پروانه شدن می بیند....!!!
سه شنبه ششم مرداد 1388

دوشنبه پنجم مرداد 1388
این روزها بسیار شلوغ است... هر روزم از صبح زود تا دیر وقت درگیر مسائل کاری گذشته است...
- عجیب هوای دریا را دارم... بدون کفش قدم زدن بر روی ساحل... و دیدن غروب خورشید از دودستهای ساحلی مواج... الان به ذهنم رسید سحر چهارشنبه راهی شمال شوم و تا غروب بازگردم....
-هفته اینده عازم قونیه می باشم... و این باعث شده هفته کاری فشرده ای را داشته باشم...
- پرونده قتلی را پیگیری می کنم که متهم ان دختر بچه ای ۱۶ ساله است . بازپرس بدون هیچ دلیلی مبنی بر وقوع قتل توسط وی قرار بازداشت این نوجوان را صادر کرده بود که شکر خدا با دوندگی های بسیار توانستم قرار بازداشت را تبدیل به وثیقه کنم و دخترک را ازاد... این پرونده تمام انرژی ام را گرفته است به گونه ای که دیروز از ساعت ۱۳ خوابیدم تا امروز صبح... اما هنوز هم خسته ام... دخترک در بازداشتگاه سمنان زندانی بود و پیمودن هر روزه کویر تا ازادی وی مرا از پا دراورد....
شنبه سوم مرداد 1388

