تبليغاتX
کابوک

جمعه بیست و هفتم شهریور 1388

 

امروز بسیار ارام بود، فارغ از هر دلتنگی و یا حتی دلبستگی و همچنان سیر ارام خویش را در درون رها گشته ام به جریان دارد... الان هم دوش گرفتم و بیخیال تمام انچه بر من گذشته است در کنار اردکم (عروسکی که بیش از 6 سال است تنها حضور بوده است در همه لحظات تنهایی ام) مشغول کابوکم که انگار از او هم کنده شده ام... دیگر مثل سابق دلتنگ مجاز این منطقه امن نیستم... می خواهم ترک این اشیان کنم...!!

لجظه ها رنگ و بویی از انتظار ندارند و دیگر چشمم بی دلیل نمی پرد و کقشهایم هم جفت نمی شوند...

به زندگی سابق باز گشته ام... در مقابل  تغییری که داشت مرا با خود ارام می برد به ناکجایی که دلم به ان گواهی نمی داد قد علم کرده ام... و لبخندی که از نگاهم رفته بود با قدم نهادن بر روی گونه هایم سرخی را بر ان ها جا گذاشته است.

از فردا برنامه های سابقم را دنبال می کنم... بی انکه دیگر حضوری را در زندگی ام جستجو کنم...

دیشب با خودم اندیشیدم چرا باید همه عمر را در انتظار گمشده ای بسر برد که شبیه هیچکس نیست... و باز دلم سرشار گشت از امید به اینده ای که داشت در توهم و انتظار فرو می رفت، اما به موقع انرا دریافتم...

دوستی چندی ییش برایم میل داده بود که مرگ از جنس هستی است... ازان روز تا بحال همه اندیشه ام درین هستی که رنگش را در نگاهم باخته بود.... شاید مرگ مارا به واقعیت این هستی می برد... نمی دانم باید خوب بیاندشم... انگار مرگ راز هستی را در خود نهفته دارد...می خواهم به این راز پی ببرم پیش ازانکه دیر گردد... و به گفته مولی علی بمیرم قبل از انکه بمیرم...

برای خودم چای دارچین تازه دم می ریزم... چه ارامشی دلم را در خود می برد... سکوت خانه روحم را به پرواز در می اورد... فال حافظ می گیرم:

ایدل بکوی عشق گذاری نمیکنی

                                                       اسباب جمع داری و کاری نمیکنی

            چوگان حکم در کف و گویی نمیزنی

                                                       باز ظفر بدست و شکاری نمیکنی

             این خون که موج میزند اندر جگر ترا

                                                        درکار رنگ و بوی نگاری نمیکنی

             مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا

                                                        بر خاک کوی دوست گذاری نمیکنی

             ترسم کزین چمن نبوی آستین گل

                                                         کز گلشنش تحمل خاری نمیکینی

             در آستین جان تو صد نافه مدرج است

                                                         و ان رافدای طره یاری نمیکنی

             ساغر لطیف و دلکش و می افکنی بخاک

                                                          و اندیشه از بالای خماری نمیکنی

              

                                  حافظ برو که بندگی پادشاه وقت

                                   گر جمله میکنند تو باری نمیکنی

 

 

عجب! دم حاقظ گرم... جالبتر ازین نمی شد...

 

پینوشت:

امروز تهران و چند شهر دیگر باز در همصدایی  فرو رفت... غوغایی بر پا گشته بود... و مشت های گره گشته نشان از فردایی دارد که امید بخش است... حتی اگر به رنگ سبز در نیاید...

 

 بعد نوشت:

ساعت ۴:۳۰ دقیقه با صدای رعد و برق از خواب پریدم... کودک همسایه که گویی ترسیده بود چنان با صدای بلند گریه می کرد که انگار کنار من است.. همزمان از اشپز خانه صدای شکستن ظرفی باز مرا پراند. خودم را کندم که به اشپزخانه بروم صدای اس ام اس گوشی ام هم درامد... با جستی سریع گوشی را برداشتم و به سمت اشپز خانه روانه شدم... پنجره را باز گذاشته بودم و باد گلدان را از روی دستگاه انداخته بود... اس ام اس را باز کردم... بهشید بود در پاسخ به اس ام اسی که دیشب برای او سایر دوستانم ارسال داشته بودم با مضمون "بچه افتخار افریدید. مبارک باد حماسه روز ایران..." برایم جواب داده بود "سلام ما هم دیروز بودیم...." برایش نوشتم "نمی دانم. خدا کند نرمی دیروزشان از پی فریبی نو نباشد باید هوشیار بود" و مشغول جمع اوری گلدان شکسته شدم...

ساعت ۶ به زیر بارش یکریز باران از خانه زدم بیرون. با اینکه از سرما چانه ام میلرزید پنجره ماشین را تا انتها باز کرده بودم تا شاید باران و هوای تازه جانم را تازه کند...سفر صبحگاهی ارامی بود... بسی دلپذیر و نرم... وقت رسیدن باران چنان شدت گرفته بود که مجبور شدم ربع ساعتی را در ماشین بنشینم و شیشه ها را بالا ببرم تا اسمان اندکی ارام گیرد.... با این حال وقتی پشت میزم قرار گرفتم خیس بودم از بارش دانه های سرد باران و لرزان از سرمایی که جانم را در خود برده بود....

حال در سودای رنگین کمانی که انعکاسش را در هلال پیشانیم بگستراند... چشم براه اسمانم...

 

شنبه ۷ صبح شرکت ایرانسل

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 21:44 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388

 

 

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 15:58 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388

زندگی...

 

واقعه مرگ مادر بزرگ مرا بسیار در خود برده بود...

من تا بحال در مراسم ختم و خاک سپاری شرکت نکرده بودم... حضور در قبرستان و دیدن مادر بزرگ هنگام مراسم غسل و خاکسپاری روانم را بسیار ازرده کرده بود...انزجار از زندگی که پایانش اینچنین چنین تلخ و تباهی است و زیر خروارها خاک خفتن تنگی نفس را هردم برایم بیشتر کرده بود...

انچنان که حتی این چند روز دلم نمی خواست دیگر باکسی هم کلام گردم... یا از خانه بیرون روم...

بعد از این چند روز سنگینی امروز صبح  زود عازم دریای شمال گشتم... تا شاید تلاطم دریا و ارامش ساحل نرمی را به روحم هدیه دهد...

سفر یک روزه ارامی بود البته به نوعی توفیقی اجباری بود... برای کاری باید می رفتم نشتارود... ناهار در نمک ابرود بودم و تا بعد از ظهر کنار ساحل ارامیدم...

هوا بسیار دلپسند بود و جاده  خلوتی اش را نثارم کرد...

قبل از غروب راهی خانه شدم... پیچ های جاده چالوس که گویی پیچش ذهنم را در هم می نوردید مرا به انتهای یک شب ارام بردند... و حس غریب کوهها مرا با با خود بردند تا نهایت اوج استقامت... در گوشم فریاد می زدند: زندگی را باید زنده نگه داشت....

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 22:23 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شنبه بیست و یکم شهریور 1388

اغاز...

 

باید شنبه را اغاز کرد

اما من حتی حس برخواستن از بالین را هم ندارم...زندگی رنگ و بویش را در نگاهم از دست داده است...

کاش میفهمیدم مرگم چیه که اینهمه تلخم

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 9:39 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388

 

خنده و گريه عشاق ز جايی دگر است...

 

مادر بزرگ صبح امروز ساعت ۱۱ به خاك سپرده شد...

نمي دانم ما كه بر مزارش گريستيم براي خود هق زديم يا او كه رها گشت و گذر كرد....!!!

 

 

های دنیا

       بیزام ازت....!!!

               

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 21:5 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388

رهايي از رهايي...

 

قبر ندا دارد:

- من سرا ی فقرم گنجی فرستید

-من سرای تاریکیم نوری فرستید

-من لانه ی مورانم فرشي فرستيد

-من ...

اي فرزند آدم اينك بر پشت من راه مي روي٫ گناه مي كني٫فردا را چه ميكني ...

 

-الهام انوارفرد-

 

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 20:57 |  لینک ثابت  

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388

مادر بزرگ...

 

 

مادر بزرگ بعد از یکسال بودن در بستر بیماری درگذشت...رهایی را در اغوش کشید و رفت...

باشد که نیمه گمشده اش را دریابد...

 

- من بسیار غمگینم ... هرچند می دانم که نباید با گریه و زاری سفر را به کامش تلخ کنیم...

روانش بیش از همیشه شاد...

 

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 6:5 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چهارشنبه هجدهم شهریور 1388

 

 

من در سوادی هجرتم

           هجرتی که از دوری من از من اغاز می گیرد....!!!

 

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 10:12 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سه شنبه هفدهم شهریور 1388

از متهم تا اتهام...!!

 

چندی پیش به وکالت از شرکت خدمات ارتباط ایرانسل علیه شرکت پرشین تله کام مبادرت به طرح شکایت مبنی بر صدور چک بلامحل نمودم. علیرغم استقلال شخصیت های حقوقی از شخصیت های حقیقی مدیران و صاحبان امضای مجاز بنا به الزامات قانونی -علاوه بر شرکت- علیه صادر کنندگان چک نیز طرح شکایت صورت پذیرفت. (ماده ۱۹ قانون صدور چک: " در صورتی‌که چک به وکالت یا نمایندگی ازطرف صاحب حساب اعم از شخص حقیقی یا حقوقی‌صادر شده باشد، صادرکننده چک و صاحب حساب‌متضامنا مسوول پرداخت وجه چک بوده و اجراییه و حکم‌ ضرر و زیان بر اساس تضامن علیه هر دو صادر می‌شود.بعلاوه‌، امضا کننده چک طبق مقررات این قانون مسوولیت ‌کیفری خواهد داشت مگر این که ثابت نماید که عدم‌پرداخت مستند به عمل صاحب حساب یا وکیل یا نماینده‌ بعدی اوست که در این صورت کسی که موجب عدم‌ پرداخت شده از نظر کیفری مسوول خواهد بود." ) 

 پرونده در جریان رسیدگی قرار گرفت و نهایتا منجر گردیده است به تو دیع وثیقه و در حال حاضر نیز مدیران دو شرکت در صدد رفع اختلاف حساب پیش امده می باشند. در این اثنا دیروز خبر گزاری فارس اعلام کرد که حكم جلب علي كروبي (یکی از صادر کننده های چک مورد ادعا) به علت سوء استفاده های اقتصادی به شکایت شرکت ایرانسل  صادر گردیده است... !!

متاسفانه به علت خبر گزاری نا صحیح و نا سالم تکذیبیه ای توسط روابط عمومی شرکت ایرانسل صادر گردید که مبادرت به اطلاع رسانی صحیح و منطبق بر واقع می نماید.

 لازم دانستم به عنوان وکیل پرونده متن خبر انتشار یافته توسط خبرگزاری فارس و متن تکذیبیه صادر شده که خبرگزاری فارس حاضر به انتشار ان نگردید را در کابوک نمایش دهم...

 

لینک مربوط به خبر گذاری فارس:http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8806151035

لینک مربوط به تکذیبیه روابط عمومی شرکت ایرانسل:http://javanefarda.com/News.aspx?ID=1607

 

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 15:11 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سه شنبه هفدهم شهریور 1388

 

دوباره حس رفتن تا بینهایت شب مرا با خود می برد... امشب 19 ماه رمضان است (البته نه به تعبیر جمهوری اسلامی که حتی ماه را هم از مردم گرفته اند و ان را به رنگ سیاه سیاست در اورده اند... هیچ پیشگویی نمی توانست پیش گویی کند که روزی دراین کشور حقیقت چنان گم گردد که حتی رویت ماه را هم برای اثبات خویش انکار کنند...) و به تعبیری شاید شب قدر...

الان از مهمانی افطار عزیزی بازگشته ام، یکی از دوستان من و خواهرم را امشب برای افطار دعوت کرده بود.... بودنی که تعبیر نبایدیست که ذهن من هر اینه ان را در خود تکرار کنان به اوج نارضایتی دلم می برد و باز در جای اول می نشاندم، فریادهای بی وقفه درونم را با بی اعتنایی های هر دمم انگار به مهمانی فضایی سرد می برم و انجا از داغی درونم به خود می لرزم و گونه هایم سرخی را از یاد می برند...

انکار هایم هردم مرا منکر می شوند و در گوشم نجوا کنان گذر می کنند "که روزی می رسد که تو را اساسا از تو خواهد گرفت و همانگونه که هردم می گوید از اساس تغییرت میدهد..." از تفکرش تمام تنم مور مور می شود و در این لحظات تنها پاهایم به یاریم می شتابند که نه ، ما همچنان با استقامت به راه خود ادامه خواهیم داد و نسیمی که می وزد تو را با خود نخواهد برد...

کسی می اید کسی که قرار است تعبیر انکس شود که شبیه هیچکس نیست، کسی که از دورهای دوری من از من بر دلم قدم می زند... اما چراغ را روشن نمی کند تا تردید را از من بگیرد... راه برایم روشن نیست و من مرد راه های تاریک نیستم...! وافسوس که هرچه می گویمش در نمی یابدم...

به جاده ای دور می اندیشم، پر پیچ و خاطره انگیز که وهم تاریکیش لذت همراهی را از من می گیرد....می خواهم رها شوم می خواهم برای خود نجوای دلبستگی را بی وابستگی به اوازی خوش برم، می خواهم هرگز رنگ عادت نگیرم درین دنیای بی عتبار پر اعتبار...

من دلم ارام نمی گیرد و کجای این ماجرا کنده شوم و محو گردم نمی دانم...!!!

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 0:41 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شنبه چهاردهم شهریور 1388

 

 

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 13:12 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جمعه سیزدهم شهریور 1388

مادر بزرگ...

 

 

مادر بزرگم از پارسال ماه رمضان  در کما بسر می برد...

امروز برای دیدارش امده ام... از دیدنش دلم از این دنیای بی رحم گرفته است...

موقع اماده کردن افطار توی اشپزخانه نگاه به وسایلش می کردم.. چینی های قدیمی بسیار زیبا بیشتر بغض را در گلویم می فشرد... انگار دنیا وفایش به این اسباب بیشتر بوده است تا به صاحبش...

در قفسه ها را باز می کردم و با خود می اندیشیدم روزی اینها نشانه اعتبار عروسی بوده اند که امروز در بستر بیماری است و چشم از دنیا بی انکه ببندد بسته است...

 

برایش طلب مغفرت و رهایی دارم....

 

 

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 21:0 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388

روز مرگی...

 

امروز بسیار خسته کننده بود، از  صبح زود که از خانه امدم بیرون مشغول دوندگی بودم. برای یک از پرونده هایم سابقا حکم جلب گرفته بودم. متهمین این پرونده که محکوم به جلب گردیده اند دو نفر می باشند. یکی از انها که  خانم پزشکی بود جلب شده و کارهایش انجام شد و مورد دیگر که مرد جوانی است نیز همین روزها علی رغم میل باطنی ام جلب خواهد شد. به ایشان تا روز شنبه مهلت داده ام تا خود را ابرومندانه به بازپرسی معرفی کند، درین صورت میتوانیم بی انکه موضوع حاد گردد با تودیع وثیقه  ازادی موقت ایشان رااز بازپرس درخواست کنیم... امیدوارم همه چیز انگونه که می خواهم پیش برود در غیر این صورت اختلاف حساب ایشان با موکلم خیلی زود تبدیل می شود به یک دستاویز سیاسی بر علیه ایشان و خانواده اش...

یکی از دلایل قبولی این پرونده این بود که بتوانم تدبیر کنم تا هم موکلم به حق خویش رسد و هم در این اشفته بازار سیاسی گزند چندانی به متهم که از خانواده های سر شناس بحث های اخیر است نرسد... نمیدانم با توجه به مبلغ بالای موضوع پرونده اگر وکیل دیگری بود باز با تامل من برخورد می کرد یا خیر؟ حداقل این ماجرا می توانست در بر دارنده بحث های شلوغ مطبوعاتی باشد اما هنوز که هنوزه نگذاشته ام موضوع درز پیدا کند... امید وارم که تا روز شنبه متهم نیز با برخوردی سنجیده ماجرا را در همان جهتی که تدبیر شده است پیش برد تا از ایجاد حاشیه جلوگیری شود... در غیر این صورت از بعد از جلب ایشان کنترل ماجرا دیگر از دستم خارج می شود و اتفاقاتی رخ خواهد داد که بیش از چند ماه است از انها جلوگیری کرده ام... دغدغه این پرونده در این مدت لحظه ای مرا رها نکرده است.....

امروز گذشته از کارایم مجداد وقت داشتم برای مراجعه به متخصص قلب که متاسفانه بقدری شلوغ بودم که فراموشم شد... و موقعی بخاطرم امد که خیلی دیر بود... با خود اندیشیدم حتما خیری در راه است...

اخر این ماه سفری دارم چند روزه برای گذران یک دوره اموزشی به دبی،  این سفر هم مزید بر علت شده است که فشردگی تنظیم کارها بیش از پیش قلبم را تحت فشار اورد... انگار پزشک درست می گفت که نباید خود را خسته کنم و استرس را  به درون کشم...!! اما یقین دارم این سفر می تواند خستگی ها و رنجش های اخیر را از دلم بیرون کند. روز شنبه دوستی خواسته یا ناخواسته رنجشی عمیق را بر دلم از خویش به یادگار گذاشت که هنوز نتوانسته ام خود را برهانم....

 

 

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 17:7 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388

فرقان...

 

 

 

مي‌گفت: من هدايتم! نورم! بشارت! نمي‌خواهي مرا بخواني؟ و من گيج و منگ نگاهش مي‌كردم: هدايت؟ نور؟ مي‌گفت: براي مؤمنين شفا و رحمت هستم اگر مرا بخوانند! شفا؟رحمت؟ مي‌گفت: راهي كه من نشانتان مي دهم رَد خور ندارد! شماها در اين گردنه‌هاي دنيا راه را گم مي‌كنيد، راهنما نمي‌خواهيد؟مي‌گفت: آمده‌ام حقيقتِ ناب را يادتان بياورم، شماها خيلي فراموش‌كاريد. و من هر چه فكر مي‌كردم چيزي يادم نمي‌آمد! مي‌گفت: من فرقان هستم، مي‌توانم حق و ناحق را نشانتان بدهم. مي‌گفت: نصيحت‌هاي من را گوش كنيد. و من سركش بودم و از همان اوّلش هم از نصيحت و موعظه و اين طور حرفها بدم مي‌آمد. مي‌گفت: هر قدر دوست داري، هرقدر مي‌تواني از من بخوان! و من لج كرده باشم انگار، همان قدر كه مي‌توانستم هم نمي‌خواندم! مي‌گفت: چرا به نوشته‌هاي من فكر نمي‌كنيد؟ مگر روي درِ دلهاي‌تان قفل خورده است؟ و من قفل درِ دلم را نگاه مي‌كردم و وحشت مي‌كردم!

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 13:7 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سه شنبه دهم شهریور 1388

اوار رنگ

 

 

هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
 امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
 که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
 ناپدید ماند...

  

 

-حسین پناهی-

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 14:11 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دوشنبه نهم شهریور 1388

تناسخ...

 

 

لازمست آیا بگویم من ،
روزگاری مرده ای بودم ،
مانده در گهواره ی خورشید ؟
لازمست آیا بگویم من ،
سایه ای در جنگلی لغزید
با نسیمی چهره در هم زد
زنده گشتم ، سایه ام خندید ؟
من دگر چیزی نمی دانم
 هستیم را بازخواهم گفت
گر توانم باز آن را دید

 

-صالح وحدت-

 


  


 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 9:0 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شنبه هفتم شهریور 1388

سکوت...

 

امروز از صبح تلخ بودم و الان تلخی درونم را بیش از هر وقت دیگری چنگ می زند... انقدر که ویولون زنی که خود را در اهنگ سلطان قلب ها, زیر پنجره اتاق خوابم می نوازد هم نمی تواند تغییری در احوالم ایجاد کند. صدای پارک کردن خودرویی که نمی دانم چیست می اید... و گوش من که بیش از انکه خود را به ویولون زن بسپارد در پی صدای مهدی پرپنچی در برنامه 60 دقیقه بی بی سی میدود... سعید مرتضوی با حکم صادق لاریجانی از سمت خود برکنار شده است...!! خنده ام می گیرد زمین می دهند تا زمان بگیرند...من بعد آقای عباس جعفری دولت ابادی قرار است جی جی ویجی حضرات گردد ...

غروب امروز درست در لحظه ای که همه چیز می رفت تا به اوج یک احساس رسد زنگ تلفن تماما تنم را لرزاند نشانه ای  که مرا تلخ تر از انچه بودم به تلخی وافعیتی برد که نمی توان انکارش کرد دیگر باور نمی کنم... باور نمی کنم....

قلب کوچکم باز هم سینه ام را تنگ  می فشارد... صدای گزارش گر بی بی سی در گوشم می پیچد: "درین روزها اسمان قبرستان ایران پر ازاوای حزین بازماندگان قربانیان حوادث اخیر در ایران گشته است... "

و دل من که انگار سنگی می خواهد خود را بر شیشه های رنگی خیالم بکوبد... اردکم را سخت در اغوش می فشارم اشکهایم امشب بند نمی اید... صدای حزینی درونم را به تمسخر گرفته است و به در دیوار دلم می کوبد... انگار می خواهد فریادم کند که چرا ارام نمی گیری؟

بی بی سی سخنان رئیس جمهور تحمیلی ایران را در خصوص دفاع از وزرایشِ با صدای مسعود بهنود بررسی می کند.... بهنود دارد مطبوعات ایران را می کاود... فارغ ازینکه دیگر مطبوعاتی نمانده که بخواهند چنین تحلیلش کنند و به رسمیت شناسند جز  اب باریکه ای که بازش گذاشته اند تا بگویند ما هنوز مطبوعات داریم؛  نوبت به مقاله سوسن شریعتی رسیده است در روزنامه اعتماد...

نگاهم بر ظرف میوه ای که برای خودم گذاشته ام خیره می ماند... اب بدنم تحلیل رفته و چشمانم به نشانه اعتراض می سوزند... صدای دکتر جوادی جراح جشمم در گوشم می پیچد که با تاکید بعد از عمل در توصیه هایش می گفت: "روزه اکیدا... بلند کردن وزن بالای 7 کیلو اکیدا... مطالعه در نور کم هرگز.." خنده تلخی در ذهنم نقش می بندد که نمی دانم مخاطبش چشم پزشک است یا کودک لجباز درونم.... میلم به میوه نمی برد... بلند میشوم و ظرف میوه را در یخچال می گذارم...

یادم به دوستی می افتد که امروز غروب با خودم عهد کردم که هرگز دیگر نبینمش... انگار از من برای همیشه هجرت کرد...

بازهم صدای پارک کردن خودرو در خیابان... و صدای ویولون زن که دور و دور تر می شود... بلند می شوم و تلوزیون را خاموش می کنم...

 

 - جی جی ویجی به زبان شیرازی یعنی عروسک حیمه شب بازی...!!!

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 23:13 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شنبه هفتم شهریور 1388

سیلاب خون

 

 

انقلاب ...... انقلاب
این بود فریادتان!
آزادی؛شهامت؟
این بود سر مشقتان..
خوابیده ها بودید ...وای
ای وای بر حالتان:
گذشته ای بی معنا ؛ اینده ای نا معلوم..
این شده پایانتان..

زور و مسلسل  و سرب
زجر و شکنجه و کفر!
بر دارها کشیدند یارانمان را هر صبح..
به تیر ها که بستند آزاد و آزادان را
به جوخه ها سپردند این سرسپردگان را
فریادها که خشکید در پی باران تیر.....
ابر سیاه دژخیم
بر سرهامان چتر کشید
به دست آورده هامان به باد نیستی برفت

سیلاب آرزوها به مرداب خون رسید..
  

 

-فرهاد ارین-

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 9:2 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پنجشنبه پنجم شهریور 1388

میربان...

 

 

حوای چشمان من نگاه  تورا مبزبان است....

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 0:34 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چهارشنبه چهارم شهریور 1388

کوله پشتی...

 

 

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت. مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت کوچک کنار راه‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید. مسافر رفت‌ و بعد از هزار سال بازگشت. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. زیر سایه‌ درختی هزار ساله‌ نشست‌. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند! شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. چشم‌های‌ مسافر از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی! درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست.

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 9:53 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سه شنبه سوم شهریور 1388

چرا داد می زنیم؟

 


استادى از شاگردان‌اش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم
استاد پرسید: این که آرامش‌مان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشق‌شان به یکدیگر بیش‌تر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.
سرانجام، حتا از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

 

 

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 9:12 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دوشنبه دوم شهریور 1388

قلب...التهاب... خدا...

 

دیروز به اصرار و همراهی دوست عزیزی به متخصص قلب مراجعه کردم پس از معاینه و عکس و اکو... پزشک اعلام کرد قلب شما دچار التهاب است و این التهاب در حال افزایش است.... اصطلاح علمی این بیماری را هم گفت که من خاطرم نمانده است...

چندی بود که نمی توانستم خوب بخوابم و گویا این داستان از عوارض این التهاب است...

انگار خدا در قلبم بدنبال جای بیشتر می گردد...!!!

نوشته شده توسط عاطفه انوارفرد در 10:29 |  لینک ثابت   • 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------