شنبه شانزدهم آبان 1388
سفید برفی...
حالم گرفته است٬ نیم ساعت پیش رسیدم خونه... موقع غذا دادن به ماهیها دیدم یکی از ماهیهام مرده... حالم خیلی گرفته شد... اسمش سفید برفی بود... سفید سفید مثل یک عروس زیبا... هدیه بود...!
به دوستی که برایم آن ماهی را هدیه اورده بود٬ اس ام اس زدم و گفتم که هدیه اش مرده٬ در جواب گفت: "مثل خودت دلتنگ بود٬ اما طاقت تو را نداشته و دق کرده..."
- دلم خیلی برای اون ماهی که به تعبیر دوستم دق کرده گرفته... دلم خیلی گرفته...
شنبه شانزدهم آبان 1388
امروز خیلی شلوغ بود بعد از پانزده روز به دنیای کاری بازگشته ام... کلی کارهای عقب افتاده داشتم٬ که خدارو شکر بخش عمده ان انجام شد... قرار است مشاور حقوقی یک شرکت جدید را هم بر عهده بگیرم تواین هفته قرارداد منعقد خواهد شد... یک پرونده جدید هم قبول کرده ام که تا اخر هفته باید دادخواست ان ر ا ثبت کنم...
خدا رو شکر دوشنبه گذشته به پرونده هایم سر زده بودم و در محل کارم هم سرکی کشیده بودم٬ وگرنه امروز نمی توانستم کارهایم را بروز کنم...
دیروز توانستم بروم کوه البته هنوز ضعف دارم و سلامتی ام بطور کامل باز نگشته است... دیروز هم خیلی ارام حرکت کردیم انقدر که گاهی سمیرا حوصله اش سر می رفت و مرا تنها می گذاشت و جلو می افتاد....در هر حال ارام و پیوسته تا ایستگاه ۵ توچال رفتیم٬ باران هوا را به لطافت رسانیده و تهران را می شد بدون غبار دید...
با دایی ام صحبت می کردم می گفت اگر جای من بود لحظه ای درنگ نمی کرد و برا ی ادامه تحصیل به خارج از کشور می رفت... اما من نمی دانم چرا نمی توانم این هجرت را اغاز کنم... انگار منتظر یک اتفاقم برای این حرکت... حرکتی که شاید خودش همان اتفاق باشد ... نمی دانم....!! شاید باید دست از این مانایی بردارم و به استقبال تجربه های جدید روم... انگار می ترسم از تنهایی غربت...
دوشنبه یازدهم آبان 1388
امروز بعد از ۱۰ روز از خانه بیرون زده ام... از صبح مثل زندانی تازه ازاد شده به هرجایی که تونستم سر زدم. پرونده هام را پیگیری کردم کانون وکلا رفتم... دلم می خواست ناهار برم رستوران ایتالیایی٬ با دوستم قرار هم گزاشتم اما تا رفتم دادگاه کرج و جلسه رسیدگی ام برگزار شد٬ خیلی دیر شد... زنگ زدم کنسل کردم... این بار دوم که با این دوستم قرار می گزارم ولی منتهی به بدقولی من میشه....
کتاب برادران کارامازوف را دست گرفته ام... با نویسنده های روسی نمیتوانم خیلی ارتباط بگیرم٬ بر عکس عاشق رمانهای فرانسوی ام... تصمیم گرفته ام تو هفته اینده سری به انقلاب بزنم. ان روزها که دانشجو بودم اطلاعاتم در مورد کتابها تفریبا به روز بود اما خیلی وقته که دیگه از تب و تاب مطالعه افتاده ام....
چقدر همه چیز زود اتفاق می افتد... همیشه پیش از ان که فکر کنی اتفاق می افتد...!
شنبه نهم آبان 1388
عاشقانه یک هذیان...
سرم را روی بالش می چرخانم تا کمرم را به شوفاژ تکیه بدم (از خودم می پرسم مامان از کجا می دونست که امشب باید برام کنار شوفاژ جا بندازه)٬ کمرم انگار داره از درد و ضعف بلند بلند فریاد میزنه تا شاید کمی ارام بگیره...
همینکه می چرخم پر می شم از بوی تنت و بینی ام کشیده می شه به بینی ات. مثل بچه گربه سرم را برات بالا و پایین می کنم. خودت را بهم نزدیک تر می کنی... زیر گوشت نجوا می کنم سرما می خوریَ اینهمه نزدیک نشو...منو به سینه ات می فشاری و برق چشمات را رو لبهام ثابت می کنی و میگی: "تو که می دونی من بیمارتم...!!"
چند تا نفس عمیق می کشم می خواهم به عمق جانم راه یابی انقدر که وقتی خوب شدم و دیگر تب نداشتم باز هم حست کنم..
نگاهم را برویت ثابت می کنم... با خودم می گم کاش می دونستی چقدر دلم برات تنگ میشه کاش می دونستی از نبودت چقدر غصه می خورم... مثل اون موقع ها فکرم را می خونی و تا به خودم بیام تو چهار چوب در محو می شی... سرم را زیر پتو می برم٬ نمی خوام امشب شاهد رفتن هات باشم.. عروسکم را سخت در اغوش می گیرم و اشکهام روانه میشن...
گوشه پتو را بالا میگیری و نجوا کنان میگی٬ هیچ میدونی الان که داغی و تب داری بیشتر از همیشه اتشم میزنی... قلب پر التهابم به تپش میاد... با خودم میگم انگار اینبار دیگه می خوای تا همیشه بمونی٬ اما دیگه می ترسم چشمام را باز کنم اخه همیشه تا من چشمهایم را می گشایم از دیدن جز زخمه نبودن هات به قلبم نصیبی نمی برم... به سمت صدات خودم را می کشم... ضعف باز تمام تنم را در خود میبره . پاهام مور مور میشن... دست هام را به سمتت میارم نوک انگشتهام را لمس می کنی و میگی: "حوای من چقدر نحیف و لاغر شدی ..."
بدون اینکه بفهمی یکی از چشمهام را خیلی کم باز می کنم دلم می خواد برق چشمات خون تازه بشه تو رگ هام قر مز و جهنده... خیلی زود پشیمون می شم و چشمم را می بندم... الان که تب دارم تو هم هستی اما اگر خوب بشم...!!!
تو ذهنم دوره ات می کنم همون پلیوری را تنت کردی که برات بافتم... به هر گره اش عشق ورزیدم... همونی که همش می گفتی: "گلی نکنه این پلیور را بیشتر از خود من دوست داری... حوای چشمات را به من بده...." چه معاشقه طولانی بود بین من و گره های این پلیور...! یادش هنوز هم مرا از من می برد...
چقدر دلم می خواد سرم را روی سینه ات بذارم.. اشکهام دوباره جاری میشن٬ نمی خوام حالا که بعد از مدتها اومدی ناراحتت کنم (یادته همیشه می گفتی مگه من مرده باشم که تو اشک بریزی...) سرم را زیر پتو میبرم...
میگی:"هیچ میدونی سرخی گونه هات حتی تو تاریکی هم دلم را چنگ می زنه" زمزمه می کنم اخه تب دارم... میگی: " لیلی من٬ مجنون سرخی گونه هاتم..." نمی دونی که دلم از حضورت گلگون تر از گونه های تب دارم شده....اما تو انگار چشمات را بستی....
چقدر دلم میخواد موهام را میان شانه انگشتهای مردونت به رقص بیاری و موج سوار امواجشون بشی ...صورتت را میان موهام می چرخانی٬ لحظه ای مکث می کنی و میگی" مگه قرار نیود خرمن موهات را برای من همیشه بلند نگه داری...!؟" با خودم می گم اخه وقتی تو نیستی موی بلند با کوتاه مگه فرقی داره... بازم صدام رو می شنوی و میگی "فرق داره گلی..." به سمتت می چرخم و می گم کدوم گل؟ بینی ات را رو بینی ام می کشی و می گی " گل همیشه بهار..."
تا میام حلقه دستهام را دور گردنت بندازم٬ خودت را عقب می کشی و میگی: "مگه قرار نبود مراقب خودت باشی...؟" اشکهام جاری میشن اینبار پنهانشان نمی کنم و می گم مگه قرار نبود تو مراقبم باشی؟ مگه نگفتی اومدی که بمونی؟ مگه قرار نبود تو مرد من بشی...
غم دلم را چنگ میزنه. سرم را زیر پتو میبرم و دیگه بیرون نمی اورم... دستهام را میگیری... دستم را از گرمای دستات بیرون میکشم و میگم قبل از اینکه بری٬ برو...! میگی: "بیشتر مراقب خودت باش..."
تو میری و من تا صبح در انتظار برگشتنت پلک رو هم نمی گذارم...
پنجشنبه هفتم آبان 1388
اندکی بهبود یافته بودم که امروز دوباره تب و لرز و ضعف امده به سراغم...
دایی ام (تقریبا یک هفته است که پیش پدر بزرگ و دایی ام هستم در یکی از شهر های نزدیک تهران) فشارم را گرفت٬ با چشمان گرد منو نگاه می کرد و گفت مطمئنی قلبت میزنه دختر...!!؟ فشارم هشت رو شش بود... یاد ان پزشک قلب افتادم که ازم می پرسید خانم ورزشکاری که اینهمه ضربان قلبت پایینه؟ خاطره دارو هایی که همشون را همینطوری ریختم داخل ظرف داروها٬ برایم زنده شد. ماه رمضان بود٬ انشب دچار وجدان درد شده بودم ازینکه انها را استفاده نکردم... اخر به اشنایی قول داده بودم که هم تزریق تحویز پزشک را انجام دهم و هم قرص ها را بخورم...! خوشحالم که زمان می گذرد و خاطرات رنگ می بازند...
یک ادم بی ملاحظه از صبح مرتب به گوشی ام زنگ می زد... انقدر که کلافه شدم و گوشی را خاموش کردم...
پدرم زنگ زد و گفت چرا نمی ایی خانه دلم برات تنگ شده٬ داشتم حاضر می شدم که برگردم تهران٬ شهر پر هیاهو اما دایی گفت فردا برو هم حالت خوش نیست هم به شب جاده می خوری... این شد که بازهم ماندگار شدم...!
اینجا را دوست دارم پر است از ارامش و اسمان ابی...
چهارشنبه ششم آبان 1388

سه شنبه پنجم آبان 1388
تب... هذیان...
پیشانی ام را که از شدت تب داغتر از هرم نفس هات شده به سینه ات می گذارم
و تو نرم و ارام مرا به خود می فشاری
انگار سالهاست که نبودی
و شاید هم ماههاست که من ندیدمت
و البته نمی دانم چند وقت است که صدایت را هم نشنیده ام
ارام سر را بالا می اورم از میان پلکهای نیمه بسته نگاهت می کنم
زمزمه ات می کنم...!!
و پر می شم از حس ارامش بودنت
وقتی هستی انگار بیشتر دوستت دارم...
سر می گردانم
سکوت اتاق در گوشم نجوایی اشنا دارد
دلم هوایت را دارد
انروز را بیاد می اورم که در گردباد خاطره ها فراموشت کردم
انروز که باد تو را با خود برد و در سیاهی ظالم فرو رفتی٬ همان روز را می گویم که جرقه ها زده شدند و نبود تو نمایان شد٬ تو هم انروز را هنوز بیاد داری ؟
انروز سرما به عمق جانم پیوند خورد و تا بخود امدم انکسی که که یک روز از راه رسیده بود٬دیگر نبود...
-
-
-
-
-
سرم تب دارتر از ان است که هذیان بودنت را باور نکنم....!!
شنبه دوم آبان 1388
امروز رفتم برای ماشین لاستیک خریدم... قیمتها خیلی بالا بودن. چهارصد هزارتومان برای لاستیک خودرو...!!
با اینکه حالم زیاد خوش نیست اما ماشین را بردم تا لاستیک ها تعویض شوند و میزان فرمان هم انجام شد...
- همیشه از پمپ بنزین رفتن متنفر بودم٬ اما امروز فهمیدم تعمیرگاه رفتن نفرت انگیز تره... تا بحال ماشین را غیر از نمایندگی٬ تعمیرگاه متفرقه نبرده بودم... اونجا هم در بخش پذیرش ماشین را تحویل می گیرند و در همان بخش هم تخویل می دهند.
- البته شاید هم عوض کردن لاستیک ها زیاد معقول نبودن٬ بدم نمیاد ماشین را عوض کنم... دیگه سه ساله شده... رنگ و بوی نویی به خود گرفته...
- انگار بعضی جاها حضور اقایان بدرد می خورد و نبودشان حس می شه... مثل وقتی می خواهی بروی تعمیر گاه٬ پاکت جاروبرفی را عوض کنی٬ زباله ها را ببری پایین و یا بری پمپ بنزین ... الان به این نتیجه رسیدم اقایون هم ممکنه بودشان مفید واقع بشه. ((با پوزش از مخاطبین مرد کابوک٬ به قول محلاتی ها خود گویه ای بود که بر صفحه درج گردید))
- می خواستم برای ماشین ضد یخ هم بریزم٬ اما اقای تعمیرگاهی در کمال خونسردی گفت حوصله هوا گیری نداره...!!
جمعه یکم آبان 1388
پاییز...
اوای باد انگار اوای خشکسالیست
بگذار تا بگویم تقدیر لا ابالیست
وقتی که مرگ انسان مانند سنگ باشد
دنیا به این بزرگی یک کوزه سفالیست
باید که مهربان بود
باید که عشق ورزید
زیرا که زنده بودن
هر لحظه احتمالیست...!
پینوشت:
- اواسط هفته از شمال برگشتم. یکی از پرونده های نسبتا مهمم وقت رسیدگی داشت این بود که از پاییز دریا دل کندم و باز گشتم.
- برخلاف سفر قبل این بار ساعتها در ساحل فارغ از اندیشه های بیهوده قدم زدم... ارامش بخش بود...
- پاییز برایم معنای سفرهای رنگارنگ را دارد.
- درختان با رنگ های سحر امیزشان زیبایی جاده چالوس را صد چندان نموده اند.
- زندگی دارد شکل و معنای از دست داده اش را در نگاهم باز می یابد.
- دوستانی که باد با خود اورده بود را به باد های سرد پاییز سپردم، باشد که بهاری گردند.
- کابوک را از یاد برده بودم انگار...!!
- سخت سرما خورده ام اما با این حال امروز برنامه کوه هفتگی ام را که قریب یک ماه است دنبال می کنم تعطیل نکردم... صبح ساعت 6 پای کوه بودم و بازگشتم به خانه ساعت از 13 گذشته بود... تک تک سلول هایم تازه شدن را نفس کشیدند. اما به شدت ضعف دارم...
- فردا سه تا جلسه رسیدگی دارم در غیر اینصورت امکان نداشت پا را از خانه بیرون گذارم... استراحت می کردم...
- متن فوق را امشب یکی از دوستان قدیمی برایم اس ام اس زد، به دلم نشست... در کابوک اوردمش...
- سپاس از تمام دوستانی که در نبودم احوالم را با کامنت های مهر امیزشان پرس و جو کرده اند...
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388
پرنده...
پرنده را
ارزویی نیست
مگر
پرواز...!
جمعه دهم مهر 1388
سفر به خیر
-"به کجا چنین شتابان ؟"
گوَن از نسیم پرسید .
-" دلِ من گرفته زینجا ،
هوس ِ سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟"
-" همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم ... "
-" به کجا چنین شتابان ؟ "
-" به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم . "
-" سفرت به خیر ! اما تو و دوستی، خدا را
چو ازین کویر ِ وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها، به باران ،
برسان سلام ما را ."
-شفیعی کدکنی-
پی نوشت:
- باشد که به سلامت بگذرم ازین کویر وحشی...
- قصد بروز کردن کابوک را نداشتم... برای عزیزی که برایم نوشته:
" پیش از سفر کابوک را به روز کن...برای من..."
- پرنده وحشی بار دیگر به شوق تو قدم در اشیان نهاد... برای تو که نرم به گوشم خواندی سفر بخیر...!
-همیشه کلامت تکانم می دهد... شاید ندانی اما جرقه سفر را تو خود در ذهنم زدی...خیلی وقت پیش... انگاه که سخن از هجرتم در میان بود...
- ساعتی پیش از سفری چند روزه بازگشتم اما مجددا فردا عازم سفر هستم سفری به بلندای خوان اول.
- سفری از جنس هجرت تا به شکوفه ها به باران برسانم سلام...!!
یکشنبه پنجم مهر 1388
سوز...
تا نسوزد در نيايد بوی عود
پخته داند اين سخن با خام نيست...
- دلا بسوز که سوز تو....!!
چهارشنبه یکم مهر 1388
پاییز...
فصل سفرهای بی انتها... و دلتنگی های مدام... این فصل را بسیار دوست دارم... در گذار زمانش محو میشوم... نرم و بی پروا...!!
چهارشنبه یکم مهر 1388
کابوک
بخاطر ان عزیزی که برایم کامنت گذاشته: "بگذار کابوک اشیان وحشی ما باشد ...حتی اگر تنها خواننده اش من باشم..."
کلامت به دلم نشست و شوق بودن در اشیانم را در من زنده کرد
کاش تو تنها خواننده ام باشی...!!
جمعه بیست و هفتم شهریور 1388
امروز بسیار ارام بود، فارغ از هر دلتنگی و یا حتی دلبستگی و همچنان سیر ارام خویش را در درون رها گشته ام به جریان دارد... الان هم دوش گرفتم و بیخیال تمام انچه بر من گذشته است در کنار اردکم (عروسکی که بیش از 6 سال است تنها حضور بوده است در همه لحظات تنهایی ام) مشغول کابوکم که انگار از او هم کنده شده ام... دیگر مثل سابق دلتنگ مجاز این منطقه امن نیستم... می خواهم ترک این اشیان کنم...!!
لجظه ها رنگ و بویی از انتظار ندارند و دیگر چشمم بی دلیل نمی پرد و کقشهایم هم جفت نمی شوند...
به زندگی سابق باز گشته ام... در مقابل تغییری که داشت مرا با خود ارام می برد به ناکجایی که دلم به ان گواهی نمی داد قد علم کرده ام... و لبخندی که از نگاهم رفته بود با قدم نهادن بر روی گونه هایم سرخی را بر ان ها جا گذاشته است.
از فردا برنامه های سابقم را دنبال می کنم... بی انکه دیگر حضوری را در زندگی ام جستجو کنم...
دیشب با خودم اندیشیدم چرا باید همه عمر را در انتظار گمشده ای بسر برد که شبیه هیچکس نیست... و باز دلم سرشار گشت از امید به اینده ای که داشت در توهم و انتظار فرو می رفت، اما به موقع انرا دریافتم...
دوستی چندی ییش برایم میل داده بود که مرگ از جنس هستی است... ازان روز تا بحال همه اندیشه ام درین هستی که رنگش را در نگاهم باخته بود.... شاید مرگ مارا به واقعیت این هستی می برد... نمی دانم باید خوب بیاندشم... انگار مرگ راز هستی را در خود نهفته دارد...می خواهم به این راز پی ببرم پیش ازانکه دیر گردد... و به گفته مولی علی بمیرم قبل از انکه بمیرم...
برای خودم چای دارچین تازه دم می ریزم... چه ارامشی دلم را در خود می برد... سکوت خانه روحم را به پرواز در می اورد... فال حافظ می گیرم:
ایدل بکوی عشق گذاری نمیکنی
اسباب جمع داری و کاری نمیکنی
چوگان حکم در کف و گویی نمیزنی
باز ظفر بدست و شکاری نمیکنی
این خون که موج میزند اندر جگر ترا
درکار رنگ و بوی نگاری نمیکنی
مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا
بر خاک کوی دوست گذاری نمیکنی
ترسم کزین چمن نبوی آستین گل
کز گلشنش تحمل خاری نمیکینی
در آستین جان تو صد نافه مدرج است
و ان رافدای طره یاری نمیکنی
ساغر لطیف و دلکش و می افکنی بخاک
و اندیشه از بالای خماری نمیکنی
حافظ برو که بندگی پادشاه وقت
گر جمله میکنند تو باری نمیکنی
عجب! دم حاقظ گرم... جالبتر ازین نمی شد...
پینوشت:
امروز تهران و چند شهر دیگر باز در همصدایی فرو رفت... غوغایی بر پا گشته بود... و مشت های گره گشته نشان از فردایی دارد که امید بخش است... حتی اگر به رنگ سبز در نیاید...
بعد نوشت:
ساعت ۴:۳۰ دقیقه با صدای رعد و برق از خواب پریدم... کودک همسایه که گویی ترسیده بود چنان با صدای بلند گریه می کرد که انگار کنار من است.. همزمان از اشپز خانه صدای شکستن ظرفی باز مرا پراند. خودم را کندم که به اشپزخانه بروم صدای اس ام اس گوشی ام هم درامد... با جستی سریع گوشی را برداشتم و به سمت اشپز خانه روانه شدم... پنجره را باز گذاشته بودم و باد گلدان را از روی دستگاه انداخته بود... اس ام اس را باز کردم... بهشید بود در پاسخ به اس ام اسی که دیشب برای او سایر دوستانم ارسال داشته بودم با مضمون "بچه افتخار افریدید. مبارک باد حماسه روز ایران..." برایم جواب داده بود "سلام ما هم دیروز بودیم...." برایش نوشتم "نمی دانم. خدا کند نرمی دیروزشان از پی فریبی نو نباشد باید هوشیار بود" و مشغول جمع اوری گلدان شکسته شدم...
ساعت ۶ به زیر بارش یکریز باران از خانه زدم بیرون. با اینکه از سرما چانه ام میلرزید پنجره ماشین را تا انتها باز کرده بودم تا شاید باران و هوای تازه جانم را تازه کند...سفر صبحگاهی ارامی بود... بسی دلپذیر و نرم... وقت رسیدن باران چنان شدت گرفته بود که مجبور شدم ربع ساعتی را در ماشین بنشینم و شیشه ها را بالا ببرم تا اسمان اندکی ارام گیرد.... با این حال وقتی پشت میزم قرار گرفتم خیس بودم از بارش دانه های سرد باران و لرزان از سرمایی که جانم را در خود برده بود....
حال در سودای رنگین کمانی که انعکاسش را در هلال پیشانیم بگستراند... چشم براه اسمانم...
شنبه ۷ صبح شرکت ایرانسل
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388
زندگی...
واقعه مرگ مادر بزرگ مرا بسیار در خود برده بود...
من تا بحال در مراسم ختم و خاک سپاری شرکت نکرده بودم... حضور در قبرستان و دیدن مادر بزرگ هنگام مراسم غسل و خاکسپاری روانم را بسیار ازرده کرده بود...انزجار از زندگی که پایانش اینچنین چنین تلخ و تباهی است و زیر خروارها خاک خفتن تنگی نفس را هردم برایم بیشتر کرده بود...
انچنان که حتی این چند روز دلم نمی خواست دیگر باکسی هم کلام گردم... یا از خانه بیرون روم...
بعد از این چند روز سنگینی امروز صبح زود عازم دریای شمال گشتم... تا شاید تلاطم دریا و ارامش ساحل نرمی را به روحم هدیه دهد...
سفر یک روزه ارامی بود البته به نوعی توفیقی اجباری بود... برای کاری باید می رفتم نشتارود... ناهار در نمک ابرود بودم و تا بعد از ظهر کنار ساحل ارامیدم...
هوا بسیار دلپسند بود و جاده خلوتی اش را نثارم کرد...
قبل از غروب راهی خانه شدم... پیچ های جاده چالوس که گویی پیچش ذهنم را در هم می نوردید مرا به انتهای یک شب ارام بردند... و حس غریب کوهها مرا با با خود بردند تا نهایت اوج استقامت... در گوشم فریاد می زدند: زندگی را باید زنده نگه داشت....
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
اغاز...
باید شنبه را اغاز کرد
اما من حتی حس برخواستن از بالین را هم ندارم...زندگی رنگ و بویش را در نگاهم از دست داده است...
کاش میفهمیدم مرگم چیه که اینهمه تلخم
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388
خنده و گريه عشاق ز جايی دگر است...
مادر بزرگ صبح امروز ساعت ۱۱ به خاك سپرده شد...
نمي دانم ما كه بر مزارش گريستيم براي خود هق زديم يا او كه رها گشت و گذر كرد....!!!
های دنیا
بیزام ازت....!!!
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388
رهايي از رهايي...
قبر ندا دارد:
- من سرا ی فقرم گنجی فرستید
-من سرای تاریکیم نوری فرستید
-من لانه ی مورانم فرشي فرستيد
-من ...
اي فرزند آدم اينك بر پشت من راه مي روي٫ گناه مي كني٫فردا را چه ميكني ...
-الهام انوارفرد-
پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388
مادر بزرگ...
مادر بزرگ بعد از یکسال بودن در بستر بیماری درگذشت...رهایی را در اغوش کشید و رفت...
باشد که نیمه گمشده اش را دریابد...
- من بسیار غمگینم ... هرچند می دانم که نباید با گریه و زاری سفر را به کامش تلخ کنیم...
روانش بیش از همیشه شاد...
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
من در سوادی هجرتم
هجرتی که از دوری من از من اغاز می گیرد....!!!
سه شنبه هفدهم شهریور 1388
از متهم تا اتهام...!!
چندی پیش به وکالت از شرکت خدمات ارتباط ایرانسل علیه شرکت پرشین تله کام مبادرت به طرح شکایت مبنی بر صدور چک بلامحل نمودم. علیرغم استقلال شخصیت های حقوقی از شخصیت های حقیقی مدیران و صاحبان امضای مجاز بنا به الزامات قانونی -علاوه بر شرکت- علیه صادر کنندگان چک نیز طرح شکایت صورت پذیرفت. (ماده ۱۹ قانون صدور چک: " در صورتیکه چک به وکالت یا نمایندگی ازطرف صاحب حساب اعم از شخص حقیقی یا حقوقیصادر شده باشد، صادرکننده چک و صاحب حسابمتضامنا مسوول پرداخت وجه چک بوده و اجراییه و حکم ضرر و زیان بر اساس تضامن علیه هر دو صادر میشود.بعلاوه، امضا کننده چک طبق مقررات این قانون مسوولیت کیفری خواهد داشت مگر این که ثابت نماید که عدمپرداخت مستند به عمل صاحب حساب یا وکیل یا نماینده بعدی اوست که در این صورت کسی که موجب عدم پرداخت شده از نظر کیفری مسوول خواهد بود." )
پرونده در جریان رسیدگی قرار گرفت و نهایتا منجر گردیده است به تو دیع وثیقه و در حال حاضر نیز مدیران دو شرکت در صدد رفع اختلاف حساب پیش امده می باشند. در این اثنا دیروز خبر گزاری فارس اعلام کرد که حكم جلب علي كروبي (یکی از صادر کننده های چک مورد ادعا) به علت سوء استفاده های اقتصادی به شکایت شرکت ایرانسل صادر گردیده است... !!
متاسفانه به علت خبر گزاری نا صحیح و نا سالم تکذیبیه ای توسط روابط عمومی شرکت ایرانسل صادر گردید که مبادرت به اطلاع رسانی صحیح و منطبق بر واقع می نماید.
لازم دانستم به عنوان وکیل پرونده متن خبر انتشار یافته توسط خبرگزاری فارس و متن تکذیبیه صادر شده که خبرگزاری فارس حاضر به انتشار ان نگردید را در کابوک نمایش دهم...
لینک مربوط به خبر گذاری فارس:http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8806151035
لینک مربوط به تکذیبیه روابط عمومی شرکت ایرانسل:http://javanefarda.com/News.aspx?ID=1607
سه شنبه هفدهم شهریور 1388
دوباره حس رفتن تا بینهایت شب مرا با خود می برد... امشب 19 ماه رمضان است (البته نه به تعبیر جمهوری اسلامی که حتی ماه را هم از مردم گرفته اند و ان را به رنگ سیاه سیاست در اورده اند... هیچ پیشگویی نمی توانست پیش گویی کند که روزی دراین کشور حقیقت چنان گم گردد که حتی رویت ماه را هم برای اثبات خویش انکار کنند...) و به تعبیری شاید شب قدر...
الان از مهمانی افطار عزیزی بازگشته ام، یکی از دوستان من و خواهرم را امشب برای افطار دعوت کرده بود.... بودنی که تعبیر نبایدیست که ذهن من هر اینه ان را در خود تکرار کنان به اوج نارضایتی دلم می برد و باز در جای اول می نشاندم، فریادهای بی وقفه درونم را با بی اعتنایی های هر دمم انگار به مهمانی فضایی سرد می برم و انجا از داغی درونم به خود می لرزم و گونه هایم سرخی را از یاد می برند...
انکار هایم هردم مرا منکر می شوند و در گوشم نجوا کنان گذر می کنند "که روزی می رسد که تو را اساسا از تو خواهد گرفت و همانگونه که هردم می گوید از اساس تغییرت میدهد..." از تفکرش تمام تنم مور مور می شود و در این لحظات تنها پاهایم به یاریم می شتابند که نه ، ما همچنان با استقامت به راه خود ادامه خواهیم داد و نسیمی که می وزد تو را با خود نخواهد برد...
کسی می اید کسی که قرار است تعبیر انکس شود که شبیه هیچکس نیست، کسی که از دورهای دوری من از من بر دلم قدم می زند... اما چراغ را روشن نمی کند تا تردید را از من بگیرد... راه برایم روشن نیست و من مرد راه های تاریک نیستم...! وافسوس که هرچه می گویمش در نمی یابدم...
به جاده ای دور می اندیشم، پر پیچ و خاطره انگیز که وهم تاریکیش لذت همراهی را از من می گیرد....می خواهم رها شوم می خواهم برای خود نجوای دلبستگی را بی وابستگی به اوازی خوش برم، می خواهم هرگز رنگ عادت نگیرم درین دنیای بی عتبار پر اعتبار...
من دلم ارام نمی گیرد و کجای این ماجرا کنده شوم و محو گردم نمی دانم...!!!
شنبه چهاردهم شهریور 1388

جمعه سیزدهم شهریور 1388
مادر بزرگ...
مادر بزرگم از پارسال ماه رمضان در کما بسر می برد...
امروز برای دیدارش امده ام... از دیدنش دلم از این دنیای بی رحم گرفته است...
موقع اماده کردن افطار توی اشپزخانه نگاه به وسایلش می کردم.. چینی های قدیمی بسیار زیبا بیشتر بغض را در گلویم می فشرد... انگار دنیا وفایش به این اسباب بیشتر بوده است تا به صاحبش...
در قفسه ها را باز می کردم و با خود می اندیشیدم روزی اینها نشانه اعتبار عروسی بوده اند که امروز در بستر بیماری است و چشم از دنیا بی انکه ببندد بسته است...
برایش طلب مغفرت و رهایی دارم....
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388
روز مرگی...
امروز بسیار خسته کننده بود، از صبح زود که از خانه امدم بیرون مشغول دوندگی بودم. برای یک از پرونده هایم سابقا حکم جلب گرفته بودم. متهمین این پرونده که محکوم به جلب گردیده اند دو نفر می باشند. یکی از انها که خانم پزشکی بود جلب شده و کارهایش انجام شد و مورد دیگر که مرد جوانی است نیز همین روزها علی رغم میل باطنی ام جلب خواهد شد. به ایشان تا روز شنبه مهلت داده ام تا خود را ابرومندانه به بازپرسی معرفی کند، درین صورت میتوانیم بی انکه موضوع حاد گردد با تودیع وثیقه ازادی موقت ایشان رااز بازپرس درخواست کنیم... امیدوارم همه چیز انگونه که می خواهم پیش برود در غیر این صورت اختلاف حساب ایشان با موکلم خیلی زود تبدیل می شود به یک دستاویز سیاسی بر علیه ایشان و خانواده اش...
یکی از دلایل قبولی این پرونده این بود که بتوانم تدبیر کنم تا هم موکلم به حق خویش رسد و هم در این اشفته بازار سیاسی گزند چندانی به متهم که از خانواده های سر شناس بحث های اخیر است نرسد... نمیدانم با توجه به مبلغ بالای موضوع پرونده اگر وکیل دیگری بود باز با تامل من برخورد می کرد یا خیر؟ حداقل این ماجرا می توانست در بر دارنده بحث های شلوغ مطبوعاتی باشد اما هنوز که هنوزه نگذاشته ام موضوع درز پیدا کند... امید وارم که تا روز شنبه متهم نیز با برخوردی سنجیده ماجرا را در همان جهتی که تدبیر شده است پیش برد تا از ایجاد حاشیه جلوگیری شود... در غیر این صورت از بعد از جلب ایشان کنترل ماجرا دیگر از دستم خارج می شود و اتفاقاتی رخ خواهد داد که بیش از چند ماه است از انها جلوگیری کرده ام... دغدغه این پرونده در این مدت لحظه ای مرا رها نکرده است.....
امروز گذشته از کارایم مجداد وقت داشتم برای مراجعه به متخصص قلب که متاسفانه بقدری شلوغ بودم که فراموشم شد... و موقعی بخاطرم امد که خیلی دیر بود... با خود اندیشیدم حتما خیری در راه است...
اخر این ماه سفری دارم چند روزه برای گذران یک دوره اموزشی به دبی، این سفر هم مزید بر علت شده است که فشردگی تنظیم کارها بیش از پیش قلبم را تحت فشار اورد... انگار پزشک درست می گفت که نباید خود را خسته کنم و استرس را به درون کشم...!! اما یقین دارم این سفر می تواند خستگی ها و رنجش های اخیر را از دلم بیرون کند. روز شنبه دوستی خواسته یا ناخواسته رنجشی عمیق را بر دلم از خویش به یادگار گذاشت که هنوز نتوانسته ام خود را برهانم....
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388
فرقان...

ميگفت: من هدايتم! نورم! بشارت! نميخواهي مرا بخواني؟ و من گيج و منگ نگاهش ميكردم: هدايت؟ نور؟ ميگفت: براي مؤمنين شفا و رحمت هستم اگر مرا بخوانند! شفا؟رحمت؟ ميگفت: راهي كه من نشانتان مي دهم رَد خور ندارد! شماها در اين گردنههاي دنيا راه را گم ميكنيد، راهنما نميخواهيد؟ميگفت: آمدهام حقيقتِ ناب را يادتان بياورم، شماها خيلي فراموشكاريد. و من هر چه فكر ميكردم چيزي يادم نميآمد! ميگفت: من فرقان هستم، ميتوانم حق و ناحق را نشانتان بدهم. ميگفت: نصيحتهاي من را گوش كنيد. و من سركش بودم و از همان اوّلش هم از نصيحت و موعظه و اين طور حرفها بدم ميآمد. ميگفت: هر قدر دوست داري، هرقدر ميتواني از من بخوان! و من لج كرده باشم انگار، همان قدر كه ميتوانستم هم نميخواندم! ميگفت: چرا به نوشتههاي من فكر نميكنيد؟ مگر روي درِ دلهايتان قفل خورده است؟ و من قفل درِ دلم را نگاه ميكردم و وحشت ميكردم!
سه شنبه دهم شهریور 1388
اوار رنگ
هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند...
-حسین پناهی-
دوشنبه نهم شهریور 1388
تناسخ...
لازمست آیا بگویم من ،
روزگاری مرده ای بودم ،
مانده در گهواره ی خورشید ؟
لازمست آیا بگویم من ،
سایه ای در جنگلی لغزید
با نسیمی چهره در هم زد
زنده گشتم ، سایه ام خندید ؟
من دگر چیزی نمی دانم
هستیم را بازخواهم گفت
گر توانم باز آن را دید
-صالح وحدت-
شنبه هفتم شهریور 1388
سکوت...
امروز از صبح تلخ بودم و الان تلخی درونم را بیش از هر وقت دیگری چنگ می زند... انقدر که ویولون زنی که خود را در اهنگ سلطان قلب ها, زیر پنجره اتاق خوابم می نوازد هم نمی تواند تغییری در احوالم ایجاد کند. صدای پارک کردن خودرویی که نمی دانم چیست می اید... و گوش من که بیش از انکه خود را به ویولون زن بسپارد در پی صدای مهدی پرپنچی در برنامه 60 دقیقه بی بی سی میدود... سعید مرتضوی با حکم صادق لاریجانی از سمت خود برکنار شده است...!! خنده ام می گیرد زمین می دهند تا زمان بگیرند...من بعد آقای عباس جعفری دولت ابادی قرار است جی جی ویجی حضرات گردد ...
غروب امروز درست در لحظه ای که همه چیز می رفت تا به اوج یک احساس رسد زنگ تلفن تماما تنم را لرزاند نشانه ای که مرا تلخ تر از انچه بودم به تلخی وافعیتی برد که نمی توان انکارش کرد دیگر باور نمی کنم... باور نمی کنم....
قلب کوچکم باز هم سینه ام را تنگ می فشارد... صدای گزارش گر بی بی سی در گوشم می پیچد: "درین روزها اسمان قبرستان ایران پر ازاوای حزین بازماندگان قربانیان حوادث اخیر در ایران گشته است... "
و دل من که انگار سنگی می خواهد خود را بر شیشه های رنگی خیالم بکوبد... اردکم را سخت در اغوش می فشارم اشکهایم امشب بند نمی اید... صدای حزینی درونم را به تمسخر گرفته است و به در دیوار دلم می کوبد... انگار می خواهد فریادم کند که چرا ارام نمی گیری؟
بی بی سی سخنان رئیس جمهور تحمیلی ایران را در خصوص دفاع از وزرایشِ با صدای مسعود بهنود بررسی می کند.... بهنود دارد مطبوعات ایران را می کاود... فارغ ازینکه دیگر مطبوعاتی نمانده که بخواهند چنین تحلیلش کنند و به رسمیت شناسند جز اب باریکه ای که بازش گذاشته اند تا بگویند ما هنوز مطبوعات داریم؛ نوبت به مقاله سوسن شریعتی رسیده است در روزنامه اعتماد...
نگاهم بر ظرف میوه ای که برای خودم گذاشته ام خیره می ماند... اب بدنم تحلیل رفته و چشمانم به نشانه اعتراض می سوزند... صدای دکتر جوادی جراح جشمم در گوشم می پیچد که با تاکید بعد از عمل در توصیه هایش می گفت: "روزه اکیدا... بلند کردن وزن بالای 7 کیلو اکیدا... مطالعه در نور کم هرگز.." خنده تلخی در ذهنم نقش می بندد که نمی دانم مخاطبش چشم پزشک است یا کودک لجباز درونم.... میلم به میوه نمی برد... بلند میشوم و ظرف میوه را در یخچال می گذارم...
یادم به دوستی می افتد که امروز غروب با خودم عهد کردم که هرگز دیگر نبینمش... انگار از من برای همیشه هجرت کرد...
بازهم صدای پارک کردن خودرو در خیابان... و صدای ویولون زن که دور و دور تر می شود... بلند می شوم و تلوزیون را خاموش می کنم...
- جی جی ویجی به زبان شیرازی یعنی عروسک حیمه شب بازی...!!!
شنبه هفتم شهریور 1388
سیلاب خون
انقلاب ...... انقلاب
این بود فریادتان!
آزادی؛شهامت؟
این بود سر مشقتان..
خوابیده ها بودید ...وای
ای وای بر حالتان:
گذشته ای بی معنا ؛ اینده ای نا معلوم..
این شده پایانتان..
زور و مسلسل و سرب
زجر و شکنجه و کفر!
بر دارها کشیدند یارانمان را هر صبح..
به تیر ها که بستند آزاد و آزادان را
به جوخه ها سپردند این سرسپردگان را
فریادها که خشکید در پی باران تیر.....
ابر سیاه دژخیم
بر سرهامان چتر کشید
به دست آورده هامان به باد نیستی برفت
سیلاب آرزوها به مرداب خون رسید..
-فرهاد ارین-
پنجشنبه پنجم شهریور 1388
میربان...
حوای چشمان من نگاه تورا مبزبان است....
چهارشنبه چهارم شهریور 1388
کوله پشتی...

كوله پشتیاش را برداشت و رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. مسافر با خندهای رو به درخت کوچک کنار راه گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی و بی رهاورد برگردی. كاش میدانستی آنچه در جستوجوی آنی، همینجاست. مسافر رفت و گفت: یك درخت از راه چه میداند، پاهایش در گِل است، او هیچگاه لذت جستوجو را نخواهد یافت و نشنید كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسی نخواهد دید؛ جز آن كه باید. مسافر رفت و بعد از هزار سال بازگشت. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتدای جاده رسید. جادهای كه روزی از آن آغاز كرده بود. زیر سایه درختی هزار ساله نشست. مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را میشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داری، مرا هم میهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند! شرمندهام، كولهام خالی است. درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری. اما آن روز كه میرفتی، در كولهات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا برای خدا هست. و قدری از حقیقت را در كوله مسافر ریخت. چشمهای مسافر از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفتهای، این همه یافتی! درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم. و پیمودن خود، دشوارتر از پیمودن جادههاست.
سه شنبه سوم شهریور 1388
چرا داد می زنیم؟
استادى از شاگرداناش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟
شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟ آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلبهاشان بسیار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود.
سرانجام، حتا از نجوا کردن هم بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه میکنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.
دوشنبه دوم شهریور 1388
قلب...التهاب... خدا...
دیروز به اصرار و همراهی دوست عزیزی به متخصص قلب مراجعه کردم پس از معاینه و عکس و اکو... پزشک اعلام کرد قلب شما دچار التهاب است و این التهاب در حال افزایش است.... اصطلاح علمی این بیماری را هم گفت که من خاطرم نمانده است...
چندی بود که نمی توانستم خوب بخوابم و گویا این داستان از عوارض این التهاب است...
انگار خدا در قلبم بدنبال جای بیشتر می گردد...!!!
شنبه سی و یکم مرداد 1388
خدایا،
دلم را سرشار از حکمت و رحمتت کن...
خدایا،
تنهایی دلم را با حضورت تکان ده...
خدایا،
تو این عصر بی کسی تو همیشه همراهم باش...
پینوشت:
از دیروز قلبم به شدت درد داره، انگار به جد تصمیم داره منو به دست پزشک بسپاره...
شنبه سی و یکم مرداد 1388
خواب خوب
پس از توفان
پس از تندر
پس از باران
سرشک سبز برگ از شاخه های جنگل خاموش
می افتاد
نه بید از باد نه برگ از برگ می جنبید
شکاف ابرها راهی به نور می دادند
دوباره راه را بر ماه می بستند
و من همچون پروانه ای از فراز شاخه ها پرواز می کردم
تو را می خواستم خوب ای خوبی
به دیدار تو من می آمدم با شوق با شادی
تو را می بینم همچون کوه استواری
تو با من مهربانتر از منی یا من ؟
تو با من مهربانی میکنی چون مهر مهر مهربانی با من
پس از توفان پس از تندر پس از باران
حوای چشمانم
بی تاب
دلتنگ
تو برویم می خندی...
نسیمی کز فراز باغ می اید
چه خوش بوی تنت را می اورد
من اینک در خیال خویش خواب خوب می بینم
تو می ایی و از باغ تنت صد سیب می چینم ...
ـبا اندکی تغییر از حمید مصدق-
جمعه سی ام مرداد 1388
شاید...
زندگي
شايد
آن لحظه ي مسدوديست كه
نگاه من،
در ني ني چشمان تو
خود را ويران مي سازد...
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388
پروانه ات می مانم...
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388
...
امروز خدا هنگامه غروبش را بی دریغ نثارم کرد...
دو روزی بود که به شدت دلتنگ بودم...و اننظار در مرا به درگاه صدا می کشاند... لحظه هایم فریفته حضوری بی خبر...
بعد ظهر با یکی از دوستان عزیزم زدیم به دورهای جاده ای نزدیک، غرق صحبت بودیم اما من غریق تنهایی عمیق... به ناگاه از دور چشمم یر روی تک درختی که زینت بخش دامنه کوه شده بود خیره ماند... بی اختیار به میان کلام دوستم پریدم و با شوقی که از دروتم بیرون می جهید به او گفتم من عاشق تک درختهای اینگونه ام... نگاه مهربانش را بروی چشمانم نشاند و به مقصد تک درخت رویایم وارد جاده فرعی گشت....
نزدیکی به درخت حس زیبایی را به درون ملتهبم می برد... هر چه نزدیکتر می گشتیم بنظرم درخت عجیب تر جلوه می نمود... به پای درخت که رسیدیم از انچه میدیدم باورم نبود... هزاران دستمال و نشانه های دیگر به شاخه های درخت گره زده بودند... غرق تعحب بودم انگار خدا را می دیدم که بر بالای درخت نشسته و مهربانی اش را با موجی از ارامش به درونم می ریزد... مشتم را باز کردم تا خدا در میان گودی انگشتانم جای گیرد.... که صدای دوستم مرا به خود اورد:
"این درخت مراد می دهد... باید نیت کنی..."
دور درخت چرحیدم با خود می اندیشیدم این هزاران نشانه یعنی هزاران دل مراد جسته....
مرا به تک درخت دشت پیوند بزن تا صبوری دلم مرادی گردد برای نشانه های گره خورده به تار و پودم... شاید خدا این بار سبکبال تر از پروانه های رنگی بر روی بینی ام کاشانه گزیند....
- به عزیزی که امروز با همراهی اش خدا را در چشمانم نشاند:
سپاس که بودنت مرا به اوج بودن برد در غروبی که اشکهایم فراز گونه هایم را به فرود می برد و تو صبورانه، اشکهایت را از من می ربودی...
موقع خداحافظی تو را نیز برای همیشه به خدا سپردم.... تا مبادا ترک بردارد شیشه تنهایی دلم...
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388

دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388
سرود آزادگی در بند شب
آنکه به سوی روز خوش فالیت کرده دراز دست!
در تیرگی شبی گرفتار آمده است سخت
دستم بگیر تو ای تنها جاودانه یاور من
که دستان ماست چاره ما
ای هم میهن
بدا ن در پس روز خوش فالی تو
هست شبی تیره و تار وسخت..!
همسان روز های به شب رسیدهء خوشحالی من
یارانمان را خود به جوخه ها سپردیم
شب هنگام که در خواب خوش بودیم
یاران و زنجیر های شب اما ..بیدار.
به بند کشیدند مان شب و یارانش
تیرگی و دیو سانانش...!
هزار افسوس که میدانیم و ناتوان اینگونه میگوئیم:
چه باید کرد...
بدینسان که شب رفته و روز می آید
فراموش کرده ایم..
که پس از تیرگی امشب ......بامدادی هم هست...
در شب اینگونه به بند کشیده شدیم....
با نان زیبای دگرگونی
خود را فقط کرده فراموشانیم..
و آنان که دیروز در دستانشان نهادیم دست یاوری..
کوروارانه!
بر بند کشیدند دستانمان را بیدار آنهم در شب و تیرگی..
دست بسته مانده ایم
در بیهوده راهی بنام دین و دیگر هیچ!
بدفالی ما نیست
زیرا که از خود کرده گریزانیم..!
آخر این ممکن است
که در اندیشه خود از آن نا ممکن ساخته ایم
بدان که تا آن دم که شب هنگام که بر ساحل سرد غرق شدن
دیگری را به پوزخند نشسته ایم
فردا که به نوبت به آسیاب مان رسید
خنده هاست که فریاد رسمان خواهد بود.........
و بدان :
آنکه در پای تیرک اعدام و چوبه دار..
سرود آزادگی سر داد و نمرد..
در باور آزادان..
فردا که در من و ما مرد...
مرگش فرا رسیده است...
-فرهاد ارین-
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
بدون شرح...

یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
اگر کسی را دوست داری به او بگو
زیرا قلبها معمولا با کلماتی که ناگفته می مانند می شکنند...
-جرج الن-
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388
در اغوش باد...

جمعه بیست و سوم مرداد 1388
طالقان...
شهر بسار زیبا و عجیب...
اخر هفته را در طالقان گذراندم... بسیار مفرح و ارامش بخش...
چهار شنبه روز کاری سختی بود برایم... یکی از پرونده هایم علی رغم میل باطنی ام و علی رغم تلاشهای بسیارم برای حل مسئله که متاسفانه به علت بی درایتی خود متهم منجر به حکم جلب گردید...
از طرفی در مقابل موکلم مسئول بودم و از طرف دیگر واقعا تمایلی به جلب متهم را نداشتم... این دو دلی و شرایط بسیار متفاوت پرونده به شدت ازرده ام کرده بود... انگونه که صبح پنج شنبه با نیت فرار از دغدغه های کاری راهی طالقان گردیدم و انصافا هم این سفر روح تازه ای در من دمید...
- به دوستی که از دور دستهای این سرزمین مرا به شهر اشنایی دعوت کرد و ادعای دوستی اش را نه یک بار که چندین بار به چشمانم هدیه داد:
اشتباه مرا در باور ادعایت ببخش... تو حتی حاضر نشدی انوقت که برایت نوشتم "کمک کن" ادعایت را در پاس داشتن دوستی بخاطر اوری...!!!
خامی ام را خرده مگیر و هرگز دیگر یادم نکن....
"نوش دارو پس از مرگ سهراب...!!"
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388
و این جهان
پر از صدای پاهای مردمانی است که
همچنان که
تو را می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند...!!!
سه شنبه بیستم مرداد 1388
قاصدک...آرزو...


