<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> کابوک</title>
<link>http://kabook.blogfa.com/</link>
<description>کابوک، آشيانه ي پرنده ي وحشي است...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 18:17:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سفید برفی...</title>
<link>http://kabook.blogfa.com/post-288.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالم گرفته است٬ نیم ساعت پیش رسیدم خونه... موقع غذا دادن به ماهیها دیدم یکی از ماهیهام مرده... حالم خیلی گرفته شد... اسمش سفید برفی بود... سفید سفید مثل یک عروس زیبا... هدیه بود...!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به دوستی که برایم آن ماهی را هدیه اورده بود٬ اس ام اس زدم و گفتم که هدیه اش مرده٬ در جواب گفت: &quot;مثل خودت  دلتنگ بود٬ اما طاقت تو را نداشته و دق کرده...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- دلم خیلی برای اون ماهی که به تعبیر دوستم دق کرده گرفته... دلم خیلی گرفته...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 18:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kabook&amp;postid=288</comments>
<dc:creator>anvarfard</dc:creator>
<guid>http://kabook.blogfa.com/post-288.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kabook.blogfa.com/post-287.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز خیلی شلوغ بود بعد از پانزده روز به دنیای کاری بازگشته ام... کلی کارهای عقب افتاده داشتم٬ که خدارو شکر بخش عمده ان انجام شد... قرار است مشاور حقوقی یک شرکت جدید را هم بر عهده بگیرم تواین هفته قرارداد منعقد خواهد شد... یک پرونده جدید هم قبول کرده ام که تا اخر هفته باید دادخواست ان ر ا ثبت کنم... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدا رو شکر دوشنبه گذشته به پرونده هایم سر زده بودم و در محل کارم هم سرکی کشیده بودم٬ وگرنه امروز نمی توانستم کارهایم را بروز کنم... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیروز توانستم بروم کوه البته هنوز ضعف دارم و سلامتی ام بطور کامل باز نگشته است... دیروز هم خیلی ارام حرکت کردیم انقدر که گاهی سمیرا حوصله اش سر می رفت و مرا تنها می گذاشت و جلو می افتاد....در هر حال ارام و پیوسته تا ایستگاه ۵ توچال رفتیم٬ باران هوا را به لطافت رسانیده و تهران را می شد بدون غبار دید... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; با دایی ام صحبت می کردم می گفت اگر جای من بود لحظه ای درنگ نمی کرد و برا ی ادامه تحصیل به خارج از کشور می رفت... اما من نمی دانم چرا نمی توانم این هجرت را اغاز کنم... انگار منتظر یک اتفاقم برای این حرکت... حرکتی که شاید خودش همان اتفاق باشد ... نمی دانم....!! شاید باید دست از این مانایی بردارم و به استقبال تجربه های جدید روم... انگار می ترسم از تنهایی غربت...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 11:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kabook&amp;postid=287</comments>
<dc:creator>anvarfard</dc:creator>
<guid>http://kabook.blogfa.com/post-287.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kabook.blogfa.com/post-285.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز بعد از ۱۰ روز از خانه بیرون زده ام... از صبح مثل زندانی تازه ازاد شده به هرجایی که تونستم سر زدم. پرونده هام را پیگیری کردم کانون وکلا رفتم... دلم می خواست ناهار برم رستوران ایتالیایی٬ با دوستم قرار هم گزاشتم اما تا رفتم دادگاه کرج و جلسه رسیدگی ام برگزار شد٬ خیلی دیر شد... زنگ زدم کنسل کردم... این بار دوم که با این دوستم قرار می گزارم ولی منتهی به بدقولی من میشه....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کتاب برادران کارامازوف را دست گرفته ام... با نویسنده های روسی نمیتوانم خیلی ارتباط بگیرم٬ بر عکس عاشق رمانهای فرانسوی ام... تصمیم گرفته ام تو هفته اینده سری به انقلاب بزنم. ان روزها که دانشجو بودم اطلاعاتم در مورد کتابها تفریبا به روز بود اما خیلی وقته که دیگه از تب و تاب مطالعه افتاده ام....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چقدر همه چیز زود اتفاق می افتد... همیشه پیش از ان که فکر کنی اتفاق می افتد...!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 13:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kabook&amp;postid=285</comments>
<dc:creator>anvarfard</dc:creator>
<guid>http://kabook.blogfa.com/post-285.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عاشقانه یک هذیان...</title>
<link>http://kabook.blogfa.com/post-284.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سرم را روی بالش می چرخانم تا کمرم را به شوفاژ تکیه بدم (از خودم می پرسم مامان از کجا می دونست که امشب باید برام کنار شوفاژ جا بندازه)٬ کمرم انگار داره از درد و ضعف بلند بلند فریاد میزنه تا شاید کمی ارام بگیره...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همینکه می چرخم پر می شم از بوی تنت و بینی ام کشیده می شه به بینی ات. مثل بچه گربه سرم را برات بالا و پایین می کنم. خودت را بهم نزدیک تر می کنی... زیر گوشت نجوا می کنم سرما می خوریَ اینهمه نزدیک نشو...منو به سینه ات می فشاری و برق چشمات را رو لبهام ثابت می کنی و میگی: &quot;تو که می دونی من بیمارتم...!!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند تا نفس عمیق می کشم می خواهم به عمق جانم راه یابی انقدر که وقتی خوب شدم و دیگر تب نداشتم باز هم حست کنم..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نگاهم را برویت ثابت می کنم... با خودم می گم کاش می دونستی چقدر دلم برات تنگ میشه کاش می دونستی از نبودت چقدر غصه می خورم... مثل اون موقع ها فکرم را می خونی و تا به خودم بیام تو چهار چوب در محو می شی... سرم را زیر پتو می برم٬ نمی خوام امشب شاهد رفتن هات باشم..  عروسکم را سخت در اغوش می گیرم و اشکهام روانه میشن... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گوشه پتو را بالا میگیری و نجوا کنان میگی٬ هیچ میدونی الان که داغی و تب داری بیشتر از همیشه اتشم میزنی... قلب پر التهابم به تپش میاد... با خودم میگم انگار اینبار دیگه می خوای تا همیشه بمونی٬ اما دیگه می ترسم چشمام را باز کنم&lt;STRONG&gt; اخه همیشه تا من چشمهایم را می گشایم از دیدن جز زخمه نبودن هات به قلبم نصیبی نمی برم...&lt;/STRONG&gt; به سمت صدات خودم را می کشم... ضعف باز تمام تنم را در خود میبره . پاهام مور مور میشن... دست هام را به سمتت میارم نوک انگشتهام را لمس می کنی و میگی: &quot;حوای من چقدر نحیف و لاغر شدی ...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بدون اینکه بفهمی یکی از چشمهام را خیلی کم  باز می کنم دلم می خواد برق چشمات خون تازه بشه تو رگ هام قر مز و جهنده... خیلی زود پشیمون می شم و چشمم را می بندم... الان که تب دارم تو هم هستی اما اگر خوب بشم...!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو ذهنم دوره ات می کنم همون پلیوری را تنت کردی که برات بافتم... به هر گره اش عشق ورزیدم... همونی که همش می گفتی: &quot;گلی نکنه این پلیور را بیشتر از خود من دوست داری... حوای چشمات را به من بده....&quot; چه معاشقه طولانی بود بین من و گره های این پلیور...! یادش هنوز هم مرا از من می برد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چقدر دلم می خواد سرم را روی سینه ات بذارم.. اشکهام دوباره جاری میشن٬ نمی خوام حالا که بعد از مدتها اومدی ناراحتت کنم (یادته همیشه می گفتی مگه من مرده باشم که تو اشک بریزی...) سرم را زیر پتو میبرم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میگی:&quot;هیچ میدونی سرخی گونه هات حتی تو تاریکی هم دلم را چنگ می زنه&quot; زمزمه می کنم اخه تب دارم... میگی: &quot; لیلی من٬ مجنون سرخی گونه هاتم...&quot; نمی دونی که دلم از حضورت گلگون تر از گونه های تب دارم  شده....اما تو انگار چشمات را بستی....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چقدر دلم میخواد موهام را میان شانه انگشتهای مردونت به رقص بیاری و موج سوار امواجشون بشی ...صورتت را میان موهام می چرخانی٬  لحظه ای مکث می کنی و میگی&quot; مگه قرار نیود خرمن موهات را برای من همیشه بلند نگه داری...!؟&quot; با خودم می گم اخه وقتی تو نیستی موی بلند با کوتاه مگه فرقی داره... بازم صدام رو می شنوی و میگی &quot;فرق داره گلی...&quot;  به سمتت می چرخم و می گم کدوم گل؟ بینی ات را رو بینی ام می کشی و می گی &quot; گل همیشه بهار...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا میام حلقه دستهام را دور گردنت بندازم٬ خودت را عقب می کشی و میگی: &quot;مگه قرار نبود مراقب خودت باشی...؟&quot; اشکهام جاری میشن اینبار پنهانشان نمی کنم و می گم مگه قرار نبود تو مراقبم باشی؟ مگه نگفتی اومدی که بمونی؟ مگه قرار نبود تو مرد من بشی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;غم دلم را چنگ میزنه. سرم را زیر پتو میبرم و دیگه بیرون نمی اورم... دستهام را میگیری... دستم را از گرمای دستات بیرون میکشم و میگم قبل از اینکه بری٬ برو...! میگی: &lt;STRONG&gt;&quot;بیشتر مراقب خودت باش...&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تو میری و من تا صبح در انتظار برگشتنت پلک رو هم نمی گذارم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 07:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kabook&amp;postid=284</comments>
<dc:creator>anvarfard</dc:creator>
<guid>http://kabook.blogfa.com/post-284.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kabook.blogfa.com/post-283.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اندکی بهبود یافته بودم که امروز دوباره تب و لرز و ضعف امده به سراغم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دایی ام (تقریبا یک هفته است که پیش پدر بزرگ و دایی ام هستم در یکی از شهر های نزدیک تهران) فشارم را گرفت٬ با چشمان گرد منو نگاه می کرد و گفت مطمئنی قلبت میزنه دختر...!!؟ فشارم هشت رو شش بود... یاد ان پزشک قلب افتادم که ازم می پرسید خانم ورزشکاری که اینهمه ضربان قلبت پایینه؟ خاطره دارو هایی که همشون را همینطوری ریختم داخل ظرف داروها٬ برایم زنده شد. ماه رمضان بود٬ انشب دچار وجدان درد شده بودم ازینکه انها را استفاده نکردم... اخر به اشنایی قول داده بودم که هم تزریق تحویز پزشک را انجام دهم و هم قرص ها را بخورم...! خوشحالم که زمان می گذرد و خاطرات رنگ می بازند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک ادم بی ملاحظه از صبح مرتب به گوشی ام زنگ می زد... انقدر که کلافه شدم و گوشی را خاموش کردم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پدرم زنگ زد و گفت چرا نمی ایی خانه دلم برات تنگ شده٬ داشتم حاضر می شدم که برگردم تهران٬ شهر پر هیاهو اما دایی گفت فردا برو هم حالت خوش نیست هم به شب جاده می خوری... این شد که بازهم ماندگار شدم...!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینجا را دوست دارم پر است از ارامش و اسمان ابی...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 14:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kabook&amp;postid=283</comments>
<dc:creator>anvarfard</dc:creator>
<guid>http://kabook.blogfa.com/post-283.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kabook.blogfa.com/post-282.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG src=&quot;http://4.bp.blogspot.com/_DC01ZHZLVGI/RlvXwGGSQDI/AAAAAAAAAco/J1MuXSRAH-I/s320/311294194_441a3e3ae3_o.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 12:18:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kabook&amp;postid=282</comments>
<dc:creator>anvarfard</dc:creator>
<guid>http://kabook.blogfa.com/post-282.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تب... هذیان...</title>
<link>http://kabook.blogfa.com/post-281.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیشانی ام را که از شدت تب داغتر از هرم نفس هات شده به سینه ات می گذارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و تو نرم و ارام مرا به خود می فشاری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار سالهاست که نبودی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; و شاید هم ماههاست که من ندیدمت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و البته نمی دانم چند وقت است که صدایت را هم نشنیده ام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ارام سر را بالا می اورم از میان پلکهای نیمه بسته نگاهت می کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمزمه ات می کنم...!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و پر می شم از حس ارامش بودنت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی هستی  انگار بیشتر دوستت دارم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سر می گردانم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سکوت اتاق در گوشم نجوایی اشنا دارد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم هوایت را دارد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انروز را بیاد می اورم که در گردباد خاطره ها فراموشت کردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انروز که باد تو را با خود برد و در سیاهی ظالم فرو رفتی٬ همان روز را می گویم که جرقه ها زده شدند و نبود تو نمایان شد٬ تو هم انروز را هنوز بیاد داری ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انروز سرما به عمق جانم پیوند خورد و تا بخود امدم  انکسی که که یک روز از راه رسیده بود٬دیگر نبود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرم تب دارتر از ان است که هذیان بودنت را باور نکنم....!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 13:14:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kabook&amp;postid=281</comments>
<dc:creator>anvarfard</dc:creator>
<guid>http://kabook.blogfa.com/post-281.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://kabook.blogfa.com/post-280.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز رفتم برای ماشین لاستیک خریدم... قیمتها خیلی بالا بودن. چهارصد هزارتومان برای لاستیک خودرو...!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با اینکه حالم زیاد خوش نیست اما ماشین را بردم تا لاستیک ها تعویض شوند و میزان فرمان هم انجام شد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- همیشه از پمپ بنزین رفتن متنفر بودم٬ اما امروز فهمیدم تعمیرگاه رفتن نفرت انگیز تره... تا بحال ماشین را غیر از نمایندگی٬ تعمیرگاه متفرقه نبرده بودم... اونجا هم در بخش پذیرش ماشین را تحویل می گیرند و در همان بخش هم تخویل می دهند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- البته شاید هم عوض کردن لاستیک ها زیاد معقول نبودن٬ بدم نمیاد ماشین را عوض کنم... دیگه سه ساله شده... رنگ و بوی نویی به خود گرفته...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- انگار بعضی جاها حضور  اقایان بدرد می خورد و نبودشان حس می شه... مثل وقتی می خواهی بروی تعمیر گاه٬ پاکت جاروبرفی را عوض کنی٬ زباله ها را ببری پایین و یا بری پمپ بنزین ... الان به این نتیجه رسیدم اقایون هم ممکنه بودشان مفید واقع بشه. ((با پوزش از مخاطبین مرد کابوک٬ به قول محلاتی ها خود گویه ای بود که بر صفحه درج گردید)) &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- می خواستم برای ماشین ضد یخ هم بریزم٬  اما اقای تعمیرگاهی در کمال خونسردی گفت حوصله هوا گیری نداره...!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 14:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kabook&amp;postid=280</comments>
<dc:creator>anvarfard</dc:creator>
<guid>http://kabook.blogfa.com/post-280.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاییز... </title>
<link>http://kabook.blogfa.com/post-278.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;اوای باد انگار اوای خشکسالیست&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بگذار تا بگویم تقدیر لا ابالیست&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;وقتی که مرگ انسان مانند  سنگ باشد &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;دنیا به این بزرگی یک کوزه سفالیست&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;باید که مهربان بود&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;باید که عشق ورزید &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;زیرا که زنده بودن&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;هر لحظه احتمالیست...!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پینوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         اواسط هفته از شمال برگشتم. یکی از پرونده های نسبتا مهمم وقت رسیدگی داشت این بود که از پاییز دریا دل کندم و باز گشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         برخلاف سفر قبل این بار ساعتها در ساحل فارغ از اندیشه های بیهوده قدم زدم... ارامش بخش بود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         پاییز برایم معنای سفرهای رنگارنگ را دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         درختان با رنگ های سحر امیزشان زیبایی جاده چالوس را صد چندان نموده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         زندگی دارد شکل و معنای از دست داده اش را در نگاهم باز می یابد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         دوستانی که باد با خود اورده بود را به باد های سرد پاییز سپردم، باشد که بهاری گردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         کابوک را از یاد برده بودم انگار...!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         سخت سرما خورده ام اما با این حال امروز برنامه کوه هفتگی ام را که قریب یک ماه است دنبال می کنم تعطیل نکردم... صبح ساعت 6 پای کوه بودم و بازگشتم به خانه ساعت از 13 گذشته بود... تک تک سلول هایم تازه شدن را نفس کشیدند. اما به شدت ضعف دارم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         فردا سه تا جلسه رسیدگی دارم در غیر اینصورت امکان نداشت پا را از خانه بیرون گذارم... استراحت می کردم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-         متن فوق را امشب یکی از دوستان قدیمی برایم اس ام اس زد، به دلم نشست... در کابوک اوردمش...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;-        سپاس از تمام دوستانی که در نبودم احوالم را با کامنت های مهر امیزشان پرس و جو کرده اند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 17:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kabook&amp;postid=278</comments>
<dc:creator>anvarfard</dc:creator>
<guid>http://kabook.blogfa.com/post-278.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرنده...</title>
<link>http://kabook.blogfa.com/post-274.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پرنده را &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;    ارزویی نیست&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;                     مگر &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;                           پرواز...!&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 05:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kabook&amp;postid=274</comments>
<dc:creator>anvarfard</dc:creator>
<guid>http://kabook.blogfa.com/post-274.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
